دریا
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

 

 

 زمستان 1909 میلادی مادر خانواده یلنا وکیلاوا از تفلیس در نامه ی خود به تولستوی می نویسد:

 

استاد بزرگ و دوست داشتنی؛ آقای لئو تولستوی!

 

در ابتدای نامه به دلیل اتلاف وقت با ارزش شما و همین طور مشغول کردنتان برای مطالعه این نامه معذرت می خواهم. می دانم که انسان های بسیار زیادی؛ همانند من از شما سؤالاتی می کنند و به رغم این که به موضوع فوق کاملاً اشراف دارم، من نیز وقت شما را گرفته و پرسش خود را مطرح می کنم.


دلیل این پرسش آن است که زندگی پرفراز و نشیب در برابر من مسأله ای را قرار داده است که از حل آن ناتوان؛ از این رو به صورت خلاصه آنچه را از شما می خواهم توضیح می دهم.

 

من زنی 50 ساله و مادر سه فرزندم. همسر من مردی مسلمان است، اما عقد و ازدواج ما مطابق آداب و آیین اسلام جاری نشده است و طبق قوانین موجود به صورت قانونی زن و شوهر می باشیم. فرزندان مشترک ما پیرو دین مسیح هستند. دخترم 13 سال دارد. یکی از پسرهایم 23 سال و در انستیتوی تکنولوژی پترزبورگ تحصیل می کند. پسر دیگرم 22 ساله است و در مدرسه نظامی آلکسیوی، مسکو در حال گذراندن دروس است. پسرانم برای گرویدن به دین پدری خود از من اجازه می خواهند. من چه می توانم بکنم؟ می دانم طبق قوانین جدید مملکت، این امر ممکن است و از سویی رفتار دولت را نسبت به خارجیانی؛ همچون ما به خوبی می دانم. این اندیشه ی پسرانم به دلایل کوچک، یا درگیری های خانوادگی نیست. از طرفی دلایل مالی و نیز رسیدن به مقاماتی سبب این اندیشه در آن ها نشده است، ولکن چیزی که بسیار نمایان است آن که آنان به دلیل تاتار بودنشان می خواهند به مردم خود که همواره در تاریکی و جهالت بوده اند، یاری کنند. به نظر آن ها اگر بخواهند با مردم خود همپا و برابر باشند باید مسأله دینی خود را حل کرده و مانند آن ها مسلمان باشند، اما هراس من از این جا شروع می شود که می ترسم با تفکری که دارم برای آن ها الگویی غلط باشم. با این درد روزها و شب ها را می گذرانم. آه! ای کاش می توانستم دردهایی را که در زندگی کشیده ام برای شما بیان کنم... من مادری هستم که دیوانه وار فرزندان خود را دوست دارد و هم اینک که برای شما نامه می نویسم، چشمانم پر از اشک است. کم کم دارم عقل خودم را از دست می دهم و چاره ای به غیر از نوشتن به شما پیدا نکرده ام. فقط شما هستید که با ذکاوت و دانش خود می توانید راهگشای این مشکل من باشید. با همه این ها این درد من می تواند برای شما بسیار معمولی و ساده باشد. ولی باور کنید حتی عنوان این درد به من اضطرابی بیش از اندازه می دهد.

 

آقای تولستوی! شما در هیچ برهه ای از زندگی به اشخاصی مانند ما که انسان هایی کوچک هستیم، پشت نکرده اید و همواره توصیه های خود را بدرقه اشخاصی مانند ما کرده اید؛ به این دلیل برای من بسیار روشن است که از فکر خود مدد گرفته و جسارت آن را یافتم تا برای شما بنویسم. مرا با سخنان تسلاّ دهنده خود آرام کنید. بسیار معذرت می خواهم که وقت گران بهای شما را گرفتم، ولی باور کنید که این را تنها به خاطر عشق مادری نسبت به فرزندانم انجام داده ام.

 

کسی که با تمام قلبش به شما ایمان دارد؛ یلنا یفسیموونا وکیلاوا.

[ دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب