دریا
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

شکل جدیدی از مناظره های سیاسی از تلویزیون پخش شد؛ مناظره هایی که پخش آنها برای اولین بار از تلویزیون تنش های زیادی را به دنبال داشت تا حدی که افرادی مثل مطهری و باهنر ریشه درگیری ها و مناقشات بعد از انتخابات را در این مناظره ها می بینند. در این راستا باخبر شدیم تکنیکی در دنیا وجود دارد که در حل بسیاری از مناقشات و از جمله در گفت وگوی صلح اسرائیل و فلسطین، درگیری های بوسنی و هرزگوین، فرانسه، الجزایر و در نظام قضایی برزیل نقش داشته است. «الگوی ارتباط بدون خشونت» یا «NVC» یک روش تعاملی است که تبادل اطلاعات و حل صلح آمیز اختلافات را تسهیل می کند. این مکتب در سال 1984 توسط «مارشال روزنبرگ» تاسیس شد. در ایران این تکنیک از سال 1983 با نام زبان زندگی توسط کامران رحیمیان نماینده مارشال روزنبرگ آموزش داده می شود. رحیمیان با این روش به تحلیل مناظره های انتخاباتی پرداخته و اینکه چطور طرفین می توانستند با کاربرد این تکنیک، تنش ها را کاهش دهند.با رحیمیان در دفتر کارش به گفت وگو نشستیم.




س-در حوزه های اجتماعی و سیاسی چطور باید رهبران را به سلاح شنیدن مجهز کرد تا هم بتوانند مشکلات واقعی جامعه را درک کنند و هم اینکه مانع به وجود آمدن سوءتفاهم ها شوند؟

در سطح سیاسی و اداری و سازمانی هم فرقی ندارد، چرا که آنجا هم قبل از اینکه موضوع سیاسی باشد، موضوع دو آدم است. پس باید آدم ها با احساس و نیاز هم مرتبط باشند و راهی پیدا کنند که رضایت دو طرف را در پی داشته باشد. در علوم سیاسی تجربه شده که اگر حرف آدم ها را انتقاد بشنویم، واکنش نشان می دهیم و موضع دفاعی می گیریم. ما همیشه از این می ترسیم که سکوت مان علامت رضایت باشد به همین دلیل حاضر نیستیم سکوت کنیم.

س-ما شنیده ایم که مارشال روزنبرگ که مبدع این روش است در گفت وگوی صلح اسرائیل و فلسطین نقش داشته است. ایده ارتباط بدون خشونت چقدر در آنجا تاثیرگذار بود، آیا در حوزه های سیاسی دیگر هم استفاده شد؟

مارشال در تلاش است و معتقد است می شود این کار را کرد. اولین تجربه یی که داشته تا آنجایی که من می دانم بین مردم اسرائیل و مردم فلسطین بوده و امیدوار است در سطوح دیگر و بین سیاستمداران هم بتواند اختلافات شان را حل کند.

بین بوسنی و هرزگوین این روش به عنوان میانجی از طریق سازمان ملل وارد شد و موفق بوده است. مارشال معتقد است اگر نیازها شناخته شود، می شود مشکلات را حل کرد. مثلاً مارشال وقتی به اردوگاه فلسطینی ها رفته، چون به عنوان یک روانشناس امریکایی بوده، یکی از فلسطینی ها او را قاتل صدا می کند. مارشال توانسته با شنیدن نیازی که پشت کلمه قاتل بوده با آن فرد ارتباط خوبی برقرار کند. بعد از جنگ بوسنی و هرزگوین با بودجه سازمان ملل این الگو در تمام مدارس این منطقه آموزش داده شد تا میزان خشونت پایین بیاید. فرانسه و الجزایر خواستار این روش بودند و در این زمینه مذاکره کردند. در برزیل در نظام قوه قضائیه با ترکیب الگوی ارتباط بدون خشونت (NVC) با نظریه حقوقی و عدالت جبرانی و ترمیمی حلقه های ترمیمی ایجاد کرده اند که با حمایت سازمان ملل بسیار فعال است. در آنجا از سطح محله ها تا سطح بالای قوه قضائیه از این الگو استفاده می کنند. در ایران هم جرقه هایی از این رویکرد وجود دارد. چند قاضی داریم که با این رویکرد حکم می دهند و به کمک سازمان ملل برای تعدادی از قضات کشور کارگاهی تشکیل شده تا با الگوی عدالت ترمیمی آشنا شوند. عدالت ترمیمی با الگوی بدون خشونت کارایی خوبی دارند. یکی از مدرس های سازمان ملل که ما از طرف بهزیستی به ایران دعوت کردیم برای این شیوه دو روز در ایران کارگاه برگزار کرد. البته برای مردم عادی بود نه مسوولان.

س-فکر می کنید با توجه به شرایط فعلی جامعه چقدر کاربرد این الگو می تواند کمک کننده باشد؟ آیا می تواند جایگزین روش های دیگر شود و نتایج بهتری دهد؟

با قاطعیت می گویم بله. این تجربه یی است که ما در حد کوچکی گذرانده ایم. ما قبل از انتخابات این تجربه را داشتیم. یعنی طرفداران هر دو کاندیدا نشستند با هم براساس این الگو مناظره کردند تا بتوانند به یک درک مشترک برسند. این کار عملی است اما به زمان و مهارت نیاز دارد. همان طور که گفتم ما حتی مناظره ها را بازسازی کردیم که مثلاً اگر این کاندیدا در این مناظره این جمله را گفت کاندیدای دیگر با تفکیک زبان زندگی (الگوی بدون خشونت) و ابزار شنیدن فعال چه پاسخی می توانست بدهد که فضا عوض شود. برای ما فرقی نمی کرد کدام کاندیدا چه چیزی گفته، ما فقط طبق این الگو بازسازی می کردیم. در یک مناظره لزومی ندارد هر دو طرف این الگو را بدانند تا بتوانند جنس مذاکره را عوض و مبتنی بر نیاز کنند. فعالیت یک طرف می تواند رابطه را تغییر دهد چرا که تغییر در من تغییر در طرف مقابل ایجاد می کند. شعار ما در الگوی ارتباط بدون خشونت که من در ایران با نام زبان زندگی منتشر کردم این بود که «بیایید خودمان تغییری شویم که در دنیا جست وجویش می کنیم». ما همه می خواهیم دیگری را تغییر دهیم. عباراتی مثل «آدمت می کنم»، «درستت می کنم»، «تربیتت می کنم» را به کار می بریم و انگشت مان را به سمت دیگران می گیریم. اگر بخواهیم در جو سیاسی کشور تغییری دهیم باید در نظر بگیریم که هر کس سهم خودش را دارد. همه ما سهم دیگری را می بینیم اما سهم خود را نمی بینیم. ما با این الگو می خواهیم تغییر ایجاد کنیم اما باید دقت کنیم نقطه آغاز این تغییر خودمان هستیم. گاندی و ماندلا توانستند با این الگو تغییر ایجاد کنند پس در سطح سیاسی و در عمل می شود این کار را کرد، اما به سختی. با یک نفر می شود تغییر ایجاد کرد. حال اگر این فرد در موقعیت بالاتری باشد، برد آن بیشتر است. با توجه به این رویکرد ما باید سه مرحله را پشت سر بگذاریم، اول اینکه مسوولیت خودمان را بپذیریم و فعالانه مشارکت کنیم. دوم دعوت به همکاری و همیاری کنیم. سوم به دنبال علل شرایط ایجاد شده و ریشه ها باشیم.

س-آیا این روش می تواند در حل معضلات اجتماعی و بهتر کردن شرایط اجتماعی جامعه کمک کننده باشد. تحلیل شما از شرایط و معضلات اجتماعی چیست؟

در مسائل اجتماعی دو بعد وجود دارد. یا من فردی هستم که با رفتار دیگران زندگی ناخوشایندی را تجربه می کنم یا اینکه رفتار من دارد زندگی دیگران را ناخوشایند می کند. ما وقتی آسیب می بینیم دچار خشونت می شویم و شروع به واکنش نشان دادن می کنیم. آدم های آسیب دیده یا در حالت انفعالند یا در حالت پرخاشگری. تدافعی و آسیب زننده هستند و نیرویشان صرف پاسخگویی به طرف مقابل می شود و در این حالت نیاز خودشان نادیده گرفته می شود. حل مسائل اجتماعی سخت است اما باید یادمان باشد که هر آسیب اجتماعی یک پیشینه یی دارد که باید به آن توجه کرد. پس در مسائل اجتماعی باید در دو عرصه کار کرد؛ 1- حل مساله 2- پیشگیری. البته پیشگیری راحت تر است. با این الگو خیلی راحت تر می شود به پیشینه این موضوعات توجه کرد و از آسیب ها جلوگیری کرد. ما در الگوی ارتباط بدون خشونت تکیه اصلی مان افزایش خودآگاهی و دگرآگاهی است و در این فرآیند می خواهیم مبتنی بر نیازهایمان شویم. در مسائل اجتماعی باید به نیازها توجه کرد که این نیازها وابستگی متقابل دارند. امکان ندارد نیاز به امنیت من حفظ شود اگر امنیت شما حفظ نشود. امکان ندارد نیاز به احترام من حفظ شود اگر نیاز به احترام شما حفظ نشود. این عاملی است که در مسائل اجتماعی گم شده است. نیازها وابستگی متقابل دارند و این از مهم ترین مسائلی است که در کشور ما دیده نمی شود.

س-با توجه به توضیحاتی که گفتید شما به عنوان یک کارشناس ارشد مشاوره که با بحث های روانشناسی هم آشنایی دارید فکر می کنید ریشه مونولوگ گویی ما ایرانیان در کجا است و چرا ما نمی توانیم با هم گفت وگو کنیم؟

این خود یک پیش فرض است که ما مونولوگ می گوییم و بلد نیستیم دیالوگ برقرار کنیم. من نمی دانم چقدر این ثابت شده است. امیدوارم تحقیقات نشان دهد که این طور نیست و ما بلدیم دیالوگ برقرار کنیم. البته من این را قبول دارم. آقای بیضایی در تئاتر آخری که داشتند در جواب خبرنگاری که پرسیدند چرا 10 تا مونولوگ داشتید و اصلاً دیالوگی نداشتید، جواب دادند در کشور ما کی دیالوگ بوده است. در اینکه ما الان در حال حاضر تمرین گفت وگو نمی کنیم و حرف نمی زنیم با شما موافقم اما امیدوارم این ریشه تاریخی نداشته باشد بلکه به دلیل یکسری اتفاقات باشد، نه اینکه ما بگوییم این ریشه در فرهنگ ما دارد چرا که ما در فرهنگ مان حتی توصیه هایی داریم که می گوید خدا به ما یک زبان داده و دو تا گوش. یعنی دو برابر اینکه حرف بزنیم گوش کنیم و شنیدن یعنی اینکه ما اهل گفت وگو باشیم یا در فرهنگ مان داریم که شنونده گوینده را سر ذوق می آورد و این نشان می دهد که ما تاکیدهایی را در فرهنگ مان بر اهمیت شنیدن، گفت وگو و مشورت کردن داریم اما قبول دارم که همیشه بین تئوری تا عمل فاصله هست. بین آرمان ها و ایده آل ها و آن چیزی که در ذهن مان داریم با آن چیزی که در عمل و در زندگی روزانه تمرین می کنیم فرق است و متاسفانه ما الان قادر نیستیم بشنویم. یکی از عوامل متعدد آن این است که ما تعریف نامناسبی از «من» پیدا کرده ایم. «من» در طول زمان به نشانه خضوع و خشوع حذف شده است.

س-به غیر از دلایلی که بیان کردید به نظرتان به چه علت است که این من و مسوولیت پذیری در طول زمان حذف شده است؟

دلایل متفاوتی دارد؛ یکی از آنها امنیت است یعنی من برای حفظ امنیت خودم را کنار کشیدم. دلیل دیگر برداشتی است که از خضوع، خشوع، عشق و نثار کردن وجود دارد. به نظر من ما در نثار کردن و عشق ورزیدن به بیراهه رفته ایم، در حالی که الزاماً با گفتن من دچار غرور نمی شویم. در واقع میل ما به محویت و فنا این حالت را ایجاد کرده است. ما با «یا» مساله را حل کرده ایم، در واقع نتوانسته ایم راهی پیدا کنیم، که من باشم، خضوع، خشوع و خصایل اخلاقی هم باشد.

دلیل دیگر همه چیزدانی ما است. وقتی من همه چیز را می دانم پس دیگر دلیلی ندارد که بشنوم. به عنوان مثال من وقتی در کارگاه های آموزشی هستم، وقتی به من «استاد» می گویند احساس می کنم فحش شنیده ام. کار استاد این است که یاد بگیرد، پس کی یاد بگیرد؟ اگر مدت های مدیدی شما به من گفتید استاد و من پاسخگوی سوالات شما بودم، آیا شنوندگی من هم حفظ می شود؟ آن موقع بلدم بگویم که نمی دانم. در این حالت یک نقش و ماسک اجتماعی برای من ایجاد می شود که باید حفظ اش کنم، آن وقت به آنجایی می رسیم که اگر من حرفی زدم که شما نشنیدید، می گویم حواس تان پرت است یا اگر شما چیزی گفتید که من متوجه نشدم، می گویم خودت هم نمی دانی چه گفتی. در این حالت رابطه دچار اختلال می شود. گفت وگو وقتی تعیین کننده است که من و شما برابر باشیم. درست است که ممکن است شغل دو طرف فرق کند اما در انسانیت شان فرقی نیست. وقتی ما انسانیت را در نظر بگیریم یک برابری در انسانیت پیش می آید نه در مدرک تحصیلی و پایه حقوق، اما اگر این از بین برود، شنوندگی ما کم می شود. متاسفانه ما در زندگی کمی غرق این عناوین شده ایم.

س-البته این نظر شماست. الان در جامعه شرایطی است که خیلی ها دوست دارند آنها را با این عناوین خطاب کنند و در واقع دوست دارند همیشه متکلم وحده باشند و خودشان حرف بزنند.

هفته پیش شنیدم یکی از استادان دانشگاه ما گفته اگر بالای برگه ها نوشته نشود دکتر از دانشجو نمره کم می کند، سوال من از چنین فردی این است که اگر یکی با همین مشخصات به آنها در مطب شان مراجعه کرد چه تشخیصی برای وی در نظر می گیرند؟ آیا یک اختلال شخصیت و بیماری به او نسبت نمی دهند. در واقع من فکر می کنم همین اتفاق برای ما افتاده است که اتفاق ناخوشایندی است. ما فکر می کنیم اگر می خواهیم به آدمی که سال های سال زحمت کشیده احترام بگذاریم، حتماً باید به او بگوییم استاد و نه تنها در کلاس درس بلکه در خارج از کلاس و در زندگی روزمره او را استاد و دکتر خطاب کنیم. گاهی نقش های اجتماعی باعث می شود ما یادمان برود که «همه چیزدان» نیستیم. واقعیت زندگی این است که من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید و شما چیزهایی می دانید که من نمی دانم و در این شکی نیست. در جایی گفت وگو شکل می گیرد که من حاضر باشم محدودیت های انسانی ام را بپذیرم که چیزهایی وجود دارد که من نمی دانم و بخشی از این ندانسته ها پیش شماست. آن موقع حاضرم گفت وگو کنم. ممکن است 99 چیز را من می دانم اما یک مورد هست که پیش شماست؛ لزوماً پنجاه، پنجاه نیست. در این حالت من برای کشف این یک مورد هم که شده باید گفت وگو کنم اما وقتی ما خودمان را مطلق و صددرصد ببینیم دیگر اهل گفت وگو نیستیم و این اتفاقی است که افتاده و تعارضی است که ما داریم. در این حالت ممکن است وارد مناظره شویم اما مدام داریم سعی می کنیم چیزهایی را اثبات کنیم و در واقع برای اثبات نظر خود وارد مناظره شده ایم. مشاوره یعنی اینکه نمی دانیم تصمیم نهایی چیست و پس از حرف و بررسی می خواهیم تصمیم بگیریم. این به این دلیل است که ما فکر می کنیم ارزش و ارج و قرب من این است که من باید یک حرفی برای گفتن داشته باشم، پس در خلوت ام آن را می سازم و در جمع می گویم. وقتی شنیدن را بلد نیستیم شاید ظاهراً گفت وگو کنیم اما در واقع بیشتر صدای خودمان را می شنویم. من هر روز و همه جا از برنامه 90 تقدیر می کنم. آقای فردوسی پور هر دوشنبه نکته مهمی را به سراسر کشور درس می دهد. در این برنامه همه حرف می زنند؛ مجری، مهمان ها و ما، و 10 سال است هیچ اتفاقی در فوتبال ما نمی افتد. آیا قرار است کسی بشنود؟ اصلاً در آن همهمه نمی شود شنید. آن وقت مذاکرات ما صوری می شود و ما نمایش مذاکره داریم؛ آنجاست که ارتباط ها ضعیف می شود.

-کمی در رابطه با این تکنیک و اصول اولیه آن توضیح دهید.

یک الگوی ارتباطی مبتنی بر مهارت های کلامی است که توسط مارشال روزنبرگ پایه گذاری شده است. مارشال روزنبرگ در رویکردهای انسان گرایی روانشناسی فعالیت کرده و تز دکترایش را با راجرز گذرانده. ما در ایران راجرز و مازدو را به عنوان دو قطب انسان گرایی می شناسیم. مارشال بعد از مدتی که کار می کند می بیند روانشناسی کلاسیکی را که آموخته کارایی لازم را ندارد. به همین دلیل شروع به مطالعه بین الادیان و معنویت می کند و به رویکرد جدیدی می رسد. الان وقتی در دنیا از ارتباط بدون خشونت صحبت می شود تعریف کلیشه یی که ما از این الگو داریم این است؛ «خلق و نگهداری از کیفیتی از ارتباط که تحقق بخش نیاز طرفین باشد.» دو کلمه اول نکته مهمی را می گوید؛ خلق و نگهداری. ارتباط یک پدیده پویاست. ما نمی توانیم بگوییم ارتباط را ساختیم و دیگر تمام شد. در واقع اگر به آن توجه نشود از بین می رود و احتیاج به نگهداری مستمر دارد. البته به دلایل مختلف من این الگو را در ایران به نام «زبان زندگی» ارائه می دهم. ما در این الگو ارتباط را خیلی مهم می دانیم و فکر می کنیم ارتباط کلیدی ترین و پایه یی ترین مفهوم هستی است. همان طور که در علوم نظری می بینیم، دنیا با جاذبه شکل گرفته است. وقتی جاذبه زیاد جامد داریم، وقتی جاذبه کمتر شد مایع و وقتی جاذبه خیلی کمتر شد گاز می شود.

در ارتباط بدون خشونت ما سه عرصه ارتباطی را مدنظر قرار می دهیم؛ 1- ارتباط خود با خود که گفت وگوی درونی است، 2- ارتباط صادقانه خود یا گفتن 3- دریافت همدلانه دیگران یا شنیدن. حالات درونی ما بر ارتباط تاثیر می گذارد و فرد حتی در رابطه خودش با خودش هم دچار مشکل می شود. وقتی رابطه فرد با خودش به هم بریزد، تنش بروز می کند، تیکه، کنایه و انتقاد نتیجه آن است. در این حالت طرف مقابل هم به هم می ریزد و آن هم تنش بروز می کند. اینجا ارتباط این دو نفر هم دچار اختلال می شود و ما به یک چرخه معیوب می رسیم که اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ اول من به هم ریخته بودم که شما به هم ریختید، یا اول شما به هم ریخته بودید که من به هم ریختم؟ یکی از دلایلی که ما خوب نمی شنویم این است که ما شنیدن را مساوی اطاعت کردن می دانیم. به همین دلیل ما در این رویکرد تاکید می کنیم که شنیدن مساوی اطاعت کردن نیست. یکی از سه حیطه یی که ما روی آن کار می کنیم، گفت وگوی درونی است. چون این قانون نجات است، در اینجا بحث کبر و غرور نیست. در هواپیما از توصیه های اولیه مهماندار این است که اگر اتفاقی افتاد ماسک اکسیژن را اول روی سر خودتان بگذارید. کسی که به خودش توجه کرد می تواند به دیگران کمک کند. ما این گفت وگوی درونی را فراموش می کنیم. وقتی توجه را به خود معطوف کردیم، یعنی روی گفتمان کار می کنیم که انتقاد برداشت نشود. چون به محض اینکه حرف من انتقاد شنیده شود شما واکنش دفاعی نشان می دهید. مرحله بعد شنیدن است؛ شنیدنی که کمک کند ما به طرف مقابل مان مرتبط شویم، شنیدنی که مساوی اطاعت کردن نیست. شنیدن یک تکنیک است که ما آن را یاد نگرفته ایم. در اینجاست که ما می توانیم خودمان را از به هم ریختن توسط محرک های بیرونی ایمن کنیم.

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب