دریا
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

<

هنر، حال آدم را خوب می‌کند
 
 
 
جناب استاد درم‌بخش، برای ورود به بحث می‌خواهم به سال‌های ابتدایی زندگی‌تان برگردیم، اینکه محیط خانوادگی شما چه تاثیری در «راهی» که انتخاب کردید گذاشت؟ پرسش اصلی این است که اگر شما در خانواده‌ای غیر از خانواده‌تان به دنیا آمده بودید، آیا همین راهی را می‌رفتید که امروز طی کرده‌اید؟ یا ممکن است کامبیز درم‌بخش، کامبیز درم‌بخش دیگری می‌شد؟
من معتقدم تمام هنرمندان، محلی که در آن به دنیا می‌آیند، محیطی که در آن زندگی می‌کنند و خانواده‌ای که دارند، پایه‌گذار اصلی کارشان است و تاثیری تمام‌عیار در زندگی‌شان دارد. یعنی اینکه در هر محیط و خانواده‌ای که بزرگ می‌شوند، همان محیط روی شخصیت آنها چه در دوران کودکی و چه در دوران بزرگسالی، تاثیر می‌گذارد. من چون در کودکی با «زن پدرم» زندگی می‌کردم، زندگی بسیار‌بسیار سختی داشتم. از دو سالگی که پدرم، مادرم را طلاق داد؛ با زندگی سختی روبه‌رو بودم، زجرهای زیادی می‌کشیدم و تحمل کردم. همه این زجرها و ناراحتی‌ها باعث شد که من راه فراری پیدا کنم تا به نحوی از این مرحله خلاص شوم. شاید اگر این زن پدرم نبود، من هیچ وقت کامبیز درم‌بخش امروزی نمی‌شدم. من در 14سالگی کارم را در مطبوعات آغاز کردم. نخستین کارم در روزنامه اطلاعات هفتگی و سپس سفید و سیاه بود که از معروف‌ترین مجلات آن زمان به دلیل نوآوری و طراحی روی جلدها بودند. بعد به مجله «نقطه‌چین» رفتم که شاعران و نویسندگان معروف در آن مطلب می‌نوشتند. آن زمان کسی جرات نمی‌کرد روی جلد طراحی بگذارد، چراکه معمولا هنر پیشه‌ها و... برای جلب مشتری گذاشته می‌شدند اما آنها ریسک کردند و موفق شدند. من با آن سن کم با احمد شاملو، فریدون مشیری، سهراب سپهری و... نشست‌وبرخاست می‌کردم و مرتب باعث تعجب آنها بودم که در آن سن کم با آنها در جلسات حضور دارم.
در 12 یا 13 سالگی چون ذوق نقاشی داشتم، نقاشی‌هایم را در خیابان نادری که مرکز توریست‌ها بود و نقاشی‌ها را خوب می‌خریدند، به فروش می‌رساندم. نقاشی‌ها معمولا از کسبه معروف ایرانی از جمله جگرکی، بلالی و... بود که به صورت کارت پستال‌های رنگی هنرمندی ارمنی، اصل آنها را می‌کشید و می‌فروخت و من هم این کار را انجام می‌دادم. گاهی یکی از کارت پستال‌ها را می‌خریدم و از آن 50عدد می‌کشیدم و به عتیقه فروشی‌ها در فردوسی و... می‌فروختم.
قبل از ورود به سال‌های فعالیت هنری‌تان در نوجوانی، مایلم از دوران اقامت خانواده‌تان در شیراز برای‌مان بگویید؟ و اینکه چه زمانی از شیراز به تهران آمدید؟
من فقط در شیراز به دنیا آمدم و در دوسالگی چون پدرم ارتشی بود، ماموریتش تمام شد و با خانواده به تهران آمدیم. جالب است بدانید من در حالی که امروز خیلی از کشورهای بزرگ دنیا را دیده‌ام، هنوز شیراز را ندیده‌ام و یکی از آرزوهای من دیدن این شهر زیباست.
محیط خانوادگی‌تان در سال‌های کودکی شما چگونه محیطی بود؟ خانواده شما تا چه حد اهل فرهنگ و هنر و ادب بودند و این امر تا چه حد در خانواده‌تان حکمفرما بود؟
پدرم کارگردان، نویسنده و شاعر بود. با آنکه ارتشی بود، کلاس هنرپیشگی را تمام کرده بود؛ حتی با آقای «گرمسیری» که کارگردان بزرگ آن دوران بود، نمایشنامه می‌نوشت و در تئاترهای مختلف روی سن می‌برد. چند فیلم هم ساخت. خیلی از هنرپیشگان معروف آن زمان به خانه ما رفت‌وآمد داشتند. پدرم مدیر رادیو ژاندارمری و رادیو نیروی هوایی بود، بنابراین خیلی از هنرمندان با پدر من کار می‌کردند. خیلی از هنرمندان معروف مثل محمد نوری، نقشینه، حمیده خیرآبادی و... با او همکاری داشتند. در حالی که هنوز در مقطع اول ابتدایی بودم، از مدرسه به سر صحنه و تئاتر پارس یا فرهنگ در لاله‌زار که بعدها تعطیل شد، می‌رفتم و در آنجا تئاتر بازی می‌کردم. حتی با برادرم در یکی از فیلم‌های پدرم هم بازی کردم.
چه اتفاقی رخ‌ داد که از میان این دنیای بازیگری و کارهای دیگر، نقاشی و کاریکاتور را انتخاب کردید؟ و دیگر شاخه‌های هنری را که با آنها بیشتر از نزدیک درگیر بودید را انتخاب نکردید؟
من قبل از بازیگری و... نقاش بودم. از همان کودکی نقاشی‌ام خوب بود و چیزهایی می‌کشیدم. آن زمان در خیابان لاله‌زار نقاشی‌هایی با عنوان «منظره» روی مخمل کشیده می‌شد و فروخته می‌شد که من نیز به‌سادگی می‌توانستم آنها را ‌ترسیم کنم. من ماه و خورشید را در حال طلوع و غروب می‌کشیدم. هر فامیلی هم که به خانه ما می‌آمد، درخواست یکی از این منظره‌ها را می‌داد و من چون خیلی از این منظره‌ها کشیده بودم، دستم راه افتاده بود و به‌سادگی آنها را می‌فروختم. بعد از کشیدن مناظر به سراغ آثار باستانی ایران رفتم. بعد مینیاتورهایی را با مرکب سفید روی کاغذ سیاه می‌کشیدم. این کار ساده بود و از طرفی ابزار چندانی نمی‌خواست تنها با یک مرکب سفید و یک قلم فلزی می‌توانستی نقاشی‌های زیبایی برای فروش تهیه کنی. از آنجا که تبعیض در خانه ما مشهود بود و من پولی برای خرید چیزهایی که نیاز داشتم، دریافت نمی‌کردم، بنابراین کارهایم را می‌فروختم و پول درمی‌آوردم. می‌خواهم بگویم بسیار بیش از بازیگری و فیلم، من با نقاشی دم‌خور و همراه بودم.
از خاطره نخستین اثر چاپ شده خود برای‌مان بگویید؟

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
 
 
 «سیده‌معصومه نوشین» مشهور به «سیحون» به سال 1313در رشت به دنیا آمد. به دلیل علاقه‌اش به نقاشی، به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت و در سال 1338 از همان دانشکده با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد. در همان سال‌های تحصیل در دانشگاه بود که دلباخته «هوشنگ سیحون» - استاد همان دانشکده - شد و به همسری او در آمد. ثمره این ازدواج، دو فرزند دختر و پسر است، به نام‌های «مریم» و «نادر».
---------------------
 
 
در سال‌هایی که مفهوم گالری‌داری مفهوم رایجی در کشور نبود و اندک گالری‌داران هم چندان در قید ماندن و ادامه دادن نبودند، زنی جوان به فکر راه‌اندازی یک گالری در طبقه زیرین خانه‌اش افتاد. تا آنجا را به محفل دایمی هنرمندان تجسمی کشور تبدیل کند. جایی‌که هنرمندان نام‌آور زمان در آن گردهم آیند و ساعتی را به گفت‌وگو در کنار هم سپری کنند، گفت‌وگوهایی که با مرور و نقد آثار توأم بود. از دل همین گفت‌وگوها، نقدهای مطبوعاتی هم زاده می‌شد و قرارهای بعدی برای گام‌های بعدی گذاشته می‌شد. گویا در معاهده‌ای نانوشته، همه هنرمندان بزرگ عرصه تجسمی قرار گذاشته بودند تا مهم‌ترین آثارشان را در آن گالری عرضه کنند. آثاری که بعدها موزه‌ای شدند و ارزش صدها و بلکه هزاران برابر پیدا کردند.
خانم سیحون به دنبال یک رخداد کوچک، به فکر تاسیس گالری افتاد. او در خاطراتش می‌نویسد: «نمایشگاهی به مناسبت روز مادر در گالری «بورگز» برپا بود. نمایشگاهی از آثار هنرمندان «گروه پنج» متشکل از سهراب سپهری، بهمن محصص، پرویز تناولی، حسین زنده‌رودی و ابوالقاسم سعیدی. خانم گالری‌دار یکی از مجسمه‌های تناولی را به شکل توهین‌آمیزی به خارج از گالری منتقل کرد. این رفتار به هنرمندان‌گران آمد و با اعتراض آنها روبه‌رو شد. اما خانم گالری‌دار که فرانسوی بود، اعتنایی نکرد و مجسمه را همان بیرون نگاه داشت. این رفتار عرق ملی مرا جریحه‌دار کرد. تصمیم گرفتم اجازه ندهم از آن پس بر هیچ هنرمند بزرگی به خاطر برپایی نمایشگاه، منتی گذاشته شود. »
و این‌چنین بود که در سال 1345 گالری سیحون در طبقه اول خانه سیحون تاسیس شد.
---------------------
«در یکی از روزهای سرد بهمن ماه سال 1345 زیباترین خاطره زندگی‌ام اتفاق افتاد. همه چیز برای یک افتتاحیه باشکوه مهیا بود که ناگاه هوا توفانی شد. باد و باران درهم‌آمیخت و اوضاع شهر درهم شد. دلشوره مرا فرا گرفت. در همان دقایق پیش از توفان چند نفری به گالری آمده بودند، اما سالن هنوز خالی بود. در میان آنها که آمده بودند، چهره سرشناسی دیده نمی‌شد. خداخدا می‌کردم اوضاع ختم به خیر شود، که ناگهان «فروغ فرخزاد» در آستانه در هویدا شد. لبخند بر لب داشت و به سوی من می‌آمد. دلشوره و وضع من را دید، درنگ نکرد. ماشینش را روشن کرد و به سراغ تک‌تک هنرمندان سرشناس رفت. غروب در گالری جای سوزن‌انداختن نبود. همه آمده بودند. «فروغ» افتتاحیه گالری سیحون را به من هدیه کرد. خاطره‌ای جاودان که با من سال‌ها ماند. از آن پس من و گالری‌ام هرگز تنها نماندیم.» این روایت معصومه سیحون از روز افتتاحیه گالری‌اش است. روزی که پر‌«فروغ» طلوع می‌کند و با خاطره‌های بی‌شمار ادامه پیدا می‌کند. اینک از آن روز توفانی، روزهای زیادی می‌گذرد. روزهایی که در آن هنرمندانی گمنام پا به آن مکان گذاشتند و مشهور از آن خارج شدند. این راز «گالری سیحون» بود. رازی که فقط معصومه سیحون از آن آگاه بود. او راه به اعتبار و شهرت‌رساندن را می‌دانست و شاید از همین‌رو بود که بسیاری آرزوی برپایی نمایشگاه در آن گالری داشتند. لحظه‌شماری برای راه‌یافتن به آن «تالار کوچک شهرت»!
 
 
[ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

اعتراض مدنی...


عتراض مدنی
 

داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید.
همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند،فحش می دادند، تحریم می کردند، فریاد می زدند و بر سر و سینه می کوبیدند.
اما یک جانباز در تهران کاری کرد که بایدتمام قد ایستاد در مقابل این همه شعور و شرف و انسانیت ...

در آن رونق بازار" زدن و شکستن و خرد کردن و تحریم کردن " ،یک جانباز در تهران رفت روبروی سفارت دانمارک یک سکو گذاشت.
بعد رفت بالای آن در حالیکه هنر نقاشی و رنگ و بومش را هم با خودش برده
بود.
او می توانست پرچم آتش گرفته دانمارک را نقاشی کند یا هر نقاشی لبریز از خشم و نفرت را.
اما او همه هنرش را ریخت روی بوم و زیباترین تصویر را از حضرت مریم ترسیم کرد.
او با مهربانی تمام، ظرفیت یک مسلمان را به رخ همه کشید.
او ثابت کرد اعتراض فقط در شکستن و آتش زدن نیست ...
" زیبایی" می تواند نماد یک "اعتراض" باشد

کاش از آفتاب یاد میگرفتیم
که بی دریغ باشیم در غم ها و شادیهایمان
حتی در نان خشکمان
و کاردهایمان را جز برای قسمت کردن بیرون نکشیم . . .
 
[ یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
  • نامه «مریل استریپ» به «اصغر فرهادی»:

  •  یکی از آنان که به اصغر فرهادی نامه نوشت، «مریل استریپ» بود؛ بانویی که 17 بار نامزد اسکار شده بود و سه بار برنده آن، بانویی که لوح تقدیر نامزدشدن فیلم «جدایی» در اسکار 84 را به «اصغر فرهادی» داده است. او در نامه‌ای نکته‌هایی را درباره این فیلم بیان کرد که زاویه دیدی دیگر را رو به این فیلم می‌گشاید و آن را نه به عنوان فیلم و اثر هنری، که به عنوان تجلی یک اتفاق انسانی در قالبی هنری می‌ستاید. او چنین می‌نویسد: «نمی‌دانم آیا اصغر فرهادی زمانی که فیلمش را می‌ساخته آگاه بوده که بر خلاف نام فیلم، تاثیر جهانی «یک جدایی» مردم را به هم نزدیک خواهد کرد؟! نزدیک کردن ما و مردم ایران، تا از طریق داستان خانواده‌ای در حال گسست و پیچیدگی‌های اخلاقی و عاطفی‌شان، خانواده‌های ما و ایرانیان را به هم نزدیک کند.» مریل استریپ در توصیف جزییات مطرح شده در کارگردانی این فیلم می‌نویسد: «او این کار را با ظرافت انجام می‌دهد، با ارایه تصویری صمیمی از پیشخوان آشپزخانه‌ای در تهران یا با نشان دادن پرتره کوچکی از انیشتین یا نقاشی دیگری از وایت به نام دنیای کریستینا. او به ما اجازه همدردی با مردی را می‌دهد که به تازگی ترکش کرده‌اند، جایی که برای یافتن تنظیم درست ماشین لباسشویی در تکاپوست. او می‌گذارد تا ما عمل دردناک و سرشار از عشق شست‌وشوی پدری پیر را باز‌شناسیم و می‌گذارد شوک حاصل از بازی کودکی که پیچ دستگاه اکسیژن را باز و بسته می‌کند و باز می‌بندد و باز می‌کند را حس کنیم. همچنان که سرنوشت با زندگی ما در حال بازی است.» بانویی که او را در اخلاق و ماندگاری در سینما تحسین می‌کنند، چنین به رمزگشایی از فیلم «جدایی» می‌پردازد: «او می‌گذارد در خستگی مفرط قاضی‌ای سهیم شویم که می‌خواهد پنجره دفتر کم هوایی که در آن تصمیمات دشوار می‌گیرد، چارتاق باز باشد:
    -چه چیز هل دادن است، چه چیز ضربه زدن؟
    -چه کسی پرت شد، چه کسی از حال رفت؟
    -چه کسی دروغ گفته، چه کسی غیرقابل اطمینان است؟
    -چه کسی خوب است، چه کسی بد؟
    چگونه می‌توان همه اینها را در جای خود قرار داد؟ و ببینید چه میزان گذشت در دل مردمی است که تحت قواعدی بی‌گذشت زندگی می‌کنند.» استریپ فیلم «جدایی» را فراتر از تمام همه ابزاری دانست که می‌تواند کشورها را به هم نزدیک یا از هم دور کند. او نامه‌اش را با چنین عباراتی پایان می‌دهد: «با ساختن این فیلم دلپذیر، اصغر فرهادی کاری کرد که هیات‌های دیپلمات و اخبار روزنامه‌ها از آن عاجزند. او گذاشت تا ما خود را در آینه زندگی دیگران ببینیم و مخمصه‌های یکدیگر را درک کنیم. مخمصه انسانیت مشترک‌مان را. این کنش، کنشی سیاستمدارانه است. در دنیایی که مسیر تماشا در آن با بدبینی و تلخی مسدود است، نیاز داریم تا هنرمندان تصویر را وضوحی بهتر ببخشند. ما به «یک جدایی» محتاجیم تا به هم نزدیک‌مان کند.»

[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

 

حسین پناهی  

 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند
نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند
.

 

میدانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... !  از همان
زمانی که جای " تو " به " من " گفتی : " شما "
فهمیدم پای " او " در میان است


 

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد ..



این روزها به جای" شرافت" از انسان ها  فقط"
شر" و " آفت" می بینی




راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد
گـــرفتــه ام...!"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ
خـــــــوب
 



می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری
.



وقتی کسی اندازت نیست , دست بـه اندازه ی خودت نزن..



 
این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ،
بــی‌یار ،بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا, بــی‌حس ، بــی‌عقل
، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ،
بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح، بــی‌هدف ،


بــی‌راه ، بــی‌همزبان

 

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.



۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.
یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.
داستان واقعی
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:
در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟(به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)و

اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم …
 
        ازچند چیز خوب دیگر در زندگی مان غفلت کرده ایم.؟!
[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

·                                 می‌خواستم دنیا را پر از هیچ کنم

·                                
پرویز تناولی در مجسمه‌سازی یک پیشروست. مجسمه‌های «هیچ» او، جایگاه منحصر به فردی در آثارش دارند. نزدیک به 50 سال از ساخت اولین نمونه‌های هیچ می‌گذرد و این آثار، هنوز، لطف خاص خود را دارند. این گرایش، یعنی پناه بردن به کلمات و حروف در تاریخ ایران سابقه داشته؛ به طوری‌که در میان طبقات صوفیه گروهی خود را حروفیه می‌نامیدند که به قدرت حروف و کلمات آگاهی داشتند و گروهی دیگر نقطویه نام داشتند که از آن هم فراتر رفته و به نقطه رسیده بودند. 

 تتتناولی 38 سال پس از برپایی اولین نمایشگاه این دسته آثار، آنها را یک‌بار دیگر از روز جمعه 20 خرداد در گالری 10 به نمایش گذاشته است. 

به به مناسبت افتتاح این نمایشگاه به گفت وگو با او می نشینیم.

 

 

 

   

 

 

 

 

    

 

 

<<گزیده ای از گفت وگو>>

 
 جریان آن روز هنر اصلا به دل من نمی‌نشست. گالری‌هایی که زیاد هم نبودند، همه شان متاع دست دوم هنر را عرضه می‌کردند، یعنی کار هنرمندانی را عرضه می‌کردند که خیلی مفتخر بودند که دارند از هنر غرب دنباله‌روی می‌کنند. رک‌‌‌و راست افتخار می‌کردند که من امپرسیونیست‌ام، من کوبیست‌ام، آن هم بعد از 50 سال. یک عده خطاط هم پیدا شده بودند که داعیه خط‌نگاری داشتند؛ غافل از اینکه خط همیشه در فرهنگ ما بوده و همیشه در همه خانه‌ها حضور داشته. خوشنویسی و سیاه مشق مثل عبادت روزمره مردم در فرهنگ ما بوده است. اما چون اینها را روی بوم نقاشی آورده بودند و ابعادش را بزرگ کرده بودند، خیلی ادعای نقاشی داشتند و خلاصه آن زمان همه جا پر از خط بود. هر گالری می‌رفتی، می‌دیدی یک نقاش با خطاطی کار خط کرده. اینها همه جمع شد و در وجودم به یک اعتراض روشنفکرانه و نه بد و بیراه گفتن مبدل گشت. در نتیجه بعد از تعمق بسیار به یک کلمه رسیدم و تصمیم گرفتم زیبایی این یک کلمه را نشان دهم، در مقابل خطوط انبوهی که روی بوم‌ها و تابلوهای نقاشی نوشته شده بود. این یک کلمه را بعد بخشیدم و سه بعدی کردم و مجسمه‌اش کردم. من آن روزها آدم خوشبختی نبودم و از خودم خیلی ناراضی بودم. تازه از ایتالیا برگشته بودم. احساس می‌کردم که فرهنگ آنجا را به اینجا آورده‌ام. نمی‌خواستم یک ایتالیایی درجه دو در ایران باشم. درجه یک که نمی‌توانستم باشم چون تجربه کمی‌ داشتم. آن زمان آدم می‌توانست در شهر کورها پادشاهی کند اما من به این کار راضی نبودم. در نتیجه دایما در فکر بودم که فرهنگ پر بار ایران را وارد کارم کنم. فرهنگ غنی ایرانی در شعر نهفته است و شعر بُعد ندارد. من خیلی علاقه‌مند بودم که شعر را وارد مجسمه‌سازی کنم. این شد که کلمه «هیچ» را وارد کار مجسمه‌سازی کردم. همه اینها باعث شد که هیچ وارد زندگی من شود.
 
 
حدود 15 سال پیش می خواستم یک کارخانه هیچ سازی بسازم ولی میسر نشدالبته من یک کارخانه هیچ‌سازی در جاجرود اجاره کردم و در چند مجله اعلان دادم که نمایندگی پیدا کنم تا هیچ را به شهرستان‌ها بفرستم و در آنجا نمایندگی داشته باشد اما حتی یک نفر هم نیامد و اظهار علاقه نکرد. بسیاری از پروژه‌های رویایی و بزرگ که همیشه در سرم می‌پروراندم، عملی نشد و مال بد ماند بیخ ریش صاحبش! برگشت پیش خود ما و خودمان شروع به ساختن کردیم؛ ولی آن گسترش را نداشت. اما اگر روزنامه‌های دهه 40 و‌50 را بخوانید من همان موقع هم می‌گفتم که می‌خواهم دنیا را پر از هیچ کنم؛ یعنی چنین آرزوهایی داشتم که دنیا را پر از هیچ کنم. 
 
از لحاظ‌ کمپوزیسیون، پیچیدگی حرف اول هیچ‌(هـ)، نوعی خاستگاه و پایگاه حرکت است و قرارگاهی است با‌فشردگی و سنگینی و یک حس بغرنج. این حس همراه می‌شود با خشکی و شکستگی حرف دوم (یـ) و آغاز حرف سوم (چـ). در کشیدگی ادامه حرف چ، فرم رها می‌شود و بیانی از گم‌گشتگی و آزادی می‌شود. کلمه‌ای که بوی نیستی از آن به مشام می‌رسد، سرچشمه امید و زندگی است... 
«هیچ»، تاریخی کهن دارد. بشر از زمانی که خودش را شناخت، علاوه بر هستی به نیستی هم فکر کرد. هزاران سال نیستی را در مرگ می‌دید، ولی برای اولین بار فلاسفه این موضوع را مطرح کردند که در برابر «هست»، «نیست» هم هست. در خود «هست»، «نیستی» است. بنابراین نیستی فقط در مرگ و نابودی تفسیر نمی‌شود. این را هم بگویم با اینکه در کار امثال راشنبرگ، بوم‌های سفید و بدون نقش، مفهوم هیچ را تداعی می‌کند؛ اما هیچ من، هیچ نقاشان غربی نبود. هیچ ِ امید، زندگی و دوستی بود. نکته مهم این است که سر این مجسمه با دو‌چشم آغاز می‌شود. فکر می‌کنم این کلمه از بدو پیدایش در خود واجد این قدرت فیزیکی بوده است. 

 

[ سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

دیواری نیست که انتهایش دری نباشد.

 


  • کیارستمی در آستانه برگزاری نمایشگاه دیوار در گالری شماره 10 واقع در میدان ونک انتخاب سوژه های چون جاده ،دیوار ،پنجره وچشم اندازهادر عکسهایش می گوید:

  • من 32 سال پیش، عکاسی را با طبیعت شروع کردم، برای فرار از شهر و مناسبت‌های شهری و دوری از شهرنشینی. بله، برای فرار از شهر بوده است. بهتر است یکی، دو تا از عکس‌ها خالی از انسان باشد؛ هرچند در عکس‌هایم رد پای انسان هم هست. «نکته مهم در این عکس‌ها، وجه نشانه‌شناسانه آنهاست. شما در این عکس‌ها چیزی را می‌بینید که در آنها نیست و به شما شهادت می‌دهد. می‌توانید در آن طرف، دیوار را حس کنید. گاه از روی سایه گل و گیاهی که روی دیوار منعکس شده آن طرف آن را احساس می‌کنید. اعجاز نور و سایه‌هاست. من فکر می‌کنم باید سراغ زیبایی‌ها رفت. نباید سراغ پیچیدگی‌ها برویم. پیچیدگی‌ها را ما می‌سازیم.

 

در عکس‌های مجموعه «دیوار»، که برخلاف دیگر عکس‌های کیارستمی موضوع آن طبیعت نیست، باز هم توجه این هنرمند به طبیعت بخوبی دیده می‌شود. این‌جا نیز کیارستمی از طبیعت حرف می‌زند. اما طبیعتی که بر چهره دیوار منعکس است، طبیعتی که به شکل برگ‌ها و ساقه‌های بوته‌ای بر دیوار دیده می‌شود یا بر دیوار سایه انداخته است.

دیوار برای او بن بست نیست .دیوار را به عنوان دیوار نمی بینم چون معتقدم دیواری نیست که دری در انتهایش نباشد. 

 

  •  مدت‌هاست که در محدویت ها کار می کنم.
     
    با محدودیت‌ها کنار می‌آیم و از خلال آنها، به خلاقیت تازه‌ای می‌رسم. 14 سال است که در سینمای ایران سودم تنها 250 هزار تومان بوده است.  با این حال او هنرمندی است که از دل همین محدودیت‌ها به موفقیت‌های متعدد جهانی رسیده.
    کیارستمی و ساخت فیلم ارزان
     یکی از شانس‌های بزرگ‌ام همیشه این بوده که زمانی کارم در سینما تعطیل شده که اندک پولی از فیلم‌هایم مانده است. این مساله مهمی است کسی نیامده این روش را یاد بگیرد که فیلم ارزان بسازد. بودجه ساخت «رونوشت برابر اصل»، 5/4 میلیون یورو بود. اما من با 2/2 میلیون یورو کار را تمام کردم، آن هم ظرف 25 روز. اگر بخواهید مستقل باشید باید خودکفا باشید. برای همین، هنوز تهیه‌کننده فیلم‌های خودم، خودم هستم.

 

ت

[ پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

 حراج امسال کریستی١، حراج اعداد و ارقام نبود، حراج شگفتی‌ها بود.                     خبری از رکوردهای آن‌چنانی میلیونی نبود، نه برای ایرانی‌ها نه برای عرب‌ها. اما در عوض شگفتی‌ها زیاد بودند. «حراج کریستی» یکی از مهم ترین حراج های جهان ،که مثل هر حراج دیگری هم برای مجموعه‌داران و گالری‌داران جذابیت دارد هم برای خبرنگاران و حتی مخاطبان عام هنر.

 «یوس پیلکانن» که پشت پیشخوان جدید چوبی قهوه‌ای رنگ ایستاد و چکش مشکی رنگ معروف‌اش را بالا برد، نفس‌ها در سینه حبس شد. نگاه‌ها به نمایشگری دوخته شد که پشت سر یوس، آثار عرضه شده و رقم چکش خوردن‌شان را نشان داد. سه ساعت نفس‌گیر گذشت. عاقبت ماراتن رقابت ایران با 10 کشور دیگر که «جهان عرب» می‌نامند‌شان پایان پذیرفت. حالا دیگر همه می‌دانند که خریداران عرب هم تعدادشان بیشتر است و هم زیاد اهل ریسک کردن هستند. هنرمندی مصری به‌نام عبدالهادی الجزار که سال 1965 در 30سالگی درگذشته، با اثری به نام ماهیگیری به رکورد 740 هزار دلاری رسید. بعد از او هم یک هنرمند فقید دیگر از عراق به‌نام جواد سلیم با مجسمه‌ای کوچک به‌ نام «فیگور استاد» به رکورد 662 هزار دلاری و عاقبت هم محمد احصایی با تابلوی «عشق» به رقم فروش 458 هزار دلاری رسید. البته در این بین سازمان مستقل«Edge of Arabia» هم اثری را با مقاصد خیرخواهانه عرضه کرد که متعلق به هنرمندی عرب به‌نام عبدالناصر غرام است. این اثر به مبلغ 840 هزار دلار به فروش رفت و چون با اهداف خیرخواهانه عرضه شده و عواید فروش آن صرف امور خیریه می‌شود، به شکل جداگانه ارایه شد و مسوولان حراج، هم از هنرمند و هم سازمان متولی این حرکت انسانی قدردانی کردند. این اثر، چیدمانی بزرگ از جنس مس و چوب است که «پیام ، پیام‌رسا» نام دارد.

مایکل جها (مدیر خاورمیانه موسسه کریستی)با این نگاه کلی موافق است که هنر معاصر   این روزها بهتر از هنر مدرن می‌فروشد و جایگاه مناسب‌تری در عرصه تبادلات هنری پیدا کرده.

آخرین شگفتی‌ساز این حراج، یک جوان 36 ساله لبنانی به‌نام ایمن بعلبکی است که اثرش 200 هزار دلار فروخته می‌شود؛ همان اثری که مبارزی عرب را با چهره‌ای پوشیده نشان می‌دهد. نقاشی، شبیه پوسترهای سیاسی است و پیام روشنی در بحبوبه انقلاب‌های عربی دارد. با این که این نقاشی قبل از انقلاب‌های تونس و مصر کشیده شده، اما گفته می‌شود نمادی از انقلاب مردم این کشورهاست. نقاشی، «بگذار هزاران گل بشکفد» نام دارد. بعد از این فروش موفق که نام خریدارش اعلام نشد، حاضران سالن دقایقی به احترام هنرمند و خلق این اثر، برایش کف زدند، امسال می‌شد گفت، نسیم انقلاب‌های عربی به کریستی هم وزیدن گرفته است.

 

١- حراج کریستی خاورمیانه سالانه دوبار توسط خانه حراج کریستی در دبی برگزار  و عمدتا آثاری از هنر معاصر کشورهای خاورمیانه در آن عرضه می‌شود

 

 

[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

همزمان با تبدیل روستای دریکنده به روستای نقاشی ایران؛ نقاشی‌های ننه مکرمه در موزه‌های مطرح دنیا

                                                     

مکرمه قنبری در سال 1307 در روستای دریکنده واقع در استان مازندران به دنیا آمد. این هنرمند نقاشی روی کاغذ را به شکل خودانگیخته در سال‌های پایان زندگی‌اش- سن ‌64 سالگی- آغاز کرد. او از توان خواندن و نوشتن بی‌بهره بود و همین امر زمینه تلاش او برای نقاشی شد.

برخی آثار مکرمه قنبری در موزه‌های فرانسه، توکیو و نیویورک به نمایش در می‌آید، در کتاب‌های مرجع دکترای هنر در دانشگاه هنر کلمبیا نیز فصلی را به نقاشی‌های مکرمه اختصاص داده‌اند همچنین روستای دریکنده (زادگاه مکرمه) به روستای نقاشی ایران تبدیل می‌شود.
نخستین نمایشگاه مکرمه قنبری در سال ‌1374 در گالری سیحون برگزار شد و در پی آن در سال‌های ‌75، ‌76 و ‌77 و ‌84 نیز با برپایی نمایشگاه‌های انفرادی و شرکت در بیش از 10 نمایشگاه جمعی به فعالیت هنری خود ادامه داد

این هنرمند که کارشناسان هنری جهان آثار او را با نقاشی‌های شاگال مقایسه می‌کنند در سحرگاه دوم آبان‌ماه 1384 از دنیا رفت و به پیشنهاد فرزندش علی بلبلی در حیاط خانه‌اش به خاک سپرده شد.

                                        

[ شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

     اردشیر محصص کاریکاتوریست گیلانی

  احمد شاملو درباره

  اردشیر میگوید او کاریکاتوریست‌ نیست‌، تشریح‌کننده‌ تاریخ‌ است .

اردشیر محصص در 18 شهریور 1317 در رشت‌ از مادری شاعر و پدری قاضی به‌ دنیا آمد. او در مصاحبه‌ای گفته‌: »همیشه‌ دوست‌ دارم‌ سنم‌ را دو سال‌ کمتر از آنچه‌ هستم‌ به‌ دیگران‌ بگویم‌ و شاید این‌ موضوع‌ در اینجا هم‌ صدق‌ کرده‌ باشد.«
اردشیر در بین‌ 4 فرزند خانواده‌ )سه‌ پسر و یک‌ دختر( کوچکترین‌شان‌ بود. مادر او سرور )مهکامه‌( محصص از شاعران‌ نامی ایران‌ و از دوستان‌ صمیمی پروین‌ اعتصامی بود. او شش‌ سال‌ بعد از پروین‌ به‌ دنیا آمد و به‌ دلیل‌ فرهنگی بودن‌ خانواده‌ در سن‌ 10 سالگی شروع‌ به‌ سرایش‌ شعر نمود. پدربزرگ‌ مادری اردشیر یعنی میرزا احمدخان‌ مستوفی محصص از فضلای معروف‌ گیلان‌ و مادربزرگ‌ مادریاش‌ ساره‌ سلطان‌، فاضله‌ای هنرمند بود که‌ در خط‌ و نقاشی بسیار نامور بود. سرور محصص که‌ در چنین‌ فضایی رشد کرده‌ بود با ادبیات‌ و هنر بیگانه‌ نبود.  
سرور که‌ در سال‌ 1291 در لاهیجان‌ به‌ دنیا آمده‌ بود در سال‌ 1306 با خانواده‌ به‌ رشت‌ آمد و ریاست‌ سازمان‌ اکابر نسوان‌ رشت‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌ و در سال‌ 1307 با پسرعمویش‌ عباسقلی محصص ازدواج‌ کرد. ده‌ سال‌ بعد پدر اردشیر به‌ علت‌ عارضه‌ قلبی درگذشت‌ و سرور که‌ 26 سال‌ بیشتر نداشت‌ عهده‌دار سرپرستی خانواده‌ شد. 
 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
رقص چاقو در خانه هنرمندان
 در این مراسم که با حضور هنرمندانی چون بهمن فرمان‌آرا و جمعی از دوستان و علاقه‌مندان پیر گرافیک ایران همراه بود ، فرمان‌‌آرا از دوستان نزدیک این هنرمند درباره ویژگی‌های شخصیتی و حرفه‌ای او صحبت کرد.

فرمان‌آرا فیلمساز کشورمان یکی از مهم‌ترین وجوه شخصیتی مرتضی ممیز را معلم بودن او عنوان کرد و گفت: ممیز دشمن متوسط بودن بود و دوست نداشت که جوانان با استعداد در دام استاد شدن بیفتند.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]


هنرمند وشخصیت اجتماعی
«در هر شرایطی باید دید که پشت هنر چه کسی قرار دارد. پشت این صدا چه کسی زندگی می کند. مردم همواره ناخواسته آن شخصیت را دنبال می کنند. پس هنرمند باید در راه انسانیت قرار داشته باشد و با عاطفه و وجدان خود حرکت، فکر و عمل کند.» شجریان این را در پاسخ به نحوه مواجهه هنرمند با مخاطب خود می گوید و ادامه می دهد؛ «هنرمان را دست کم نگیریم. در هر جا که سزاوار هنر است، آن را عرضه کنیم. ارزش هنر والاست و باید جایگاه آن را پیدا کرد.» یکی از سوال ها درباره نقش «اعتماد» در هنر است. پاسخ می دهد؛ «هرچقدر هم یک بازیگر نقش شخصیتی مثبت یا منفی را بازی کند، باز این نگاه اوست که شخصیت واقعی اش را برای مخاطب آشکار می کند.» نگاه و صدا دو عاملی است که شجریان برای شناخت شخصیت آدم ها به کار می برد؛ «این دو بازگوکننده حقیقت هنرمند است. من سال ها با صدا زندگی کرده ام و به راحتی با گوش دادن به صدای هر فردی می توانم شخصیت او را تشخیص و نوع ارتباطم را با او تعیین کنم.»

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]

 

 

جاده و اسب مهیا ست بیا تا برویم

ابوالقاسم حسینجانی میاندهی در سال 1328 در بندر انزلی متولد شد. وی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد و موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته مهندسی برق از دانشکده فنی دانشگاه تبریز گردید.

عشق به شعر و ادبیات از دوران نوجوانی در وجود او جوانه زد. حسینجانی علاوه بر سرودن شعر، به خاطر آشنایی با زبان‌های انگلیسی و عربی، در حوزه ترجمه نیز فعالیت دارد و در رشته تخصصی خویش آثاری را به زبان فارسی ترجمه کرده است. در کنار شعر و ترجمه، وی در حیطه نویسندگی نیز به خلق آثار ارجمندی نایل آمده است که تأملات او پیرامون شهید و شهادت و آثاری که او در همین زمینه خلق کرده، همه سرشار از طراوت و تازگی است.

وی در کنار فعالیت‌های ادبی، مسوولیت‌هایی نیز داشته است که از جمله آنها به موارد زیر می‌توان اشاره کرد:

عضو شورای انقلاب اسلامی گیلان، نخستین فرماندار و نماینده منتخب بندر انزلی، سردبیری ماهنامه ارتباطات، عضو هیات داوران جشنواره‌های ادبی کشور، مسوول شورای آموزشی بنیاد نهج‌البلاغه، مدیر کلّ پست منطقه 17 تهران و پست تصویری کشور و....

از جمله آثار می‌توان به مجموعه‌های زیر اشاره کرد: بی‌مرگ، مثل صنوبر؛ مقدمه‌ای بر شیطان؛ اگر شهادت نبود؛ حسین، احیاگر آدم؛ در اقلیم خویشتن؛ چفیه‌های چاک چاک؛ سمت صمیمانه حیات؛ فراسوی خیال خاکیان؛ عشق کبریت نیست که بی‌خطرش را بسازند و...

یکی از مشهورترین شعرهای حسینجانی غزل معروف او در رثای حضرت اباعبدالله حسین‌(ع) است که با هم آن را می‌خوانیم:

جاده و اسب مهیا ست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم
خاک در خون خدا می‌شفکد می‌بالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم
تیغ در معرکه می‌افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم
کاش ای کاش که دنیای عطش می‌فهمید
آب مهریه زهراست بیا تا برویم
چیزی از راه نماندست چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر باز دراین آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دریا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب