کار کنید وهوای دلتان را داشته باشید

 

گفت‌وگوی  با یک کارآفرین علی اکبر رفوگران موسس کارخانه خودکار بیک در ایران  به بهانه پرداختن به ادبیات 

 پیشترها علی‌اکبر رفوگران یکی از فعالان حوزه صنعت کتابی منتشر کرده بود به نام «یادی از بودها» که داستان زندگی خودش بود و داستانی به نام «خداداد» و همچنین دیوان شعری به نام «گپی با بحر». اخیرا هم کتاب دیگری با عنوان «نمک کلام» منتشرکرده که مجموعه‌ای هشتصد صفحه‌ای از شعرای قرن سوم هجری تاکنون است.  . رفوگران معتقداست که در میان شلوغی‌های زندگی و کار، پرداختن به دل باعث رشد یک بیزنس‌من در کار و زندگی می‌شود. خود اوکه این کار را کرده‌ و هنوز هم در هشتاد و چهار سالگی همین روال را ادامه می‌دهد. داستان زندگی رفوگران جذاب است و لابد شنیده‌اید که چگونه با یک ایده کم‌خرج، پایه‌های تجارت آینده خود را بنا نهاد و با بیک و مداد سوسمارتبدیل به یکی از نام‌آوران شد.  اگر انسان بیافتد در کار کسب و تجارت و مادیات، یک دفعه می‌بیند روحیه‌اش روحیه سنگین و سیاهی شده است و فقط به همان مساله فکر می‌کند، مثل قماربازی که از همه زندگی‌اش می‌افتد و فقط عشقش این است که به همان یک کار بپردازد. تجارت و پول و کار زیاد این مشکل را دارد. من یک موقع متذکر این مساله شدم و تصمیم گرفتم که به زندگی کاری‌ام چاشنی معنویت بزنم. از آن موقع که این فکر به ذهنم آمد به انجمن‌های شعر می‌رفتم و گوش می‌کردم تا از فضای ادبیات برای تلطیف خودم استفاده کنم. . گرچه آن کس که مستغرق در کارش هست هم به کارش بیشتروسعت می‌دهد، اما از خیلی از زیبایی‌های زندگی هم باز می‌ماند؛ معاشرت‌های خوب، دوستان خوب، حتی حرکت‌های گروهی برای دیدن شهرها با دوستانی که دوستشان دارید. آنجا دیگر همه صحبت از پول و دلار و کار نمی‌کنند.آنها از یک چیز تازه حرف می‌زنند و همین‌که آدم در یک محیط دیگر یک چیز تازه یاد می‌گیرد خودش لذت است. لازم نیست آدم در هر کاری استاد شود؛ همین‌که یاد می‌گیرید و لذت می‌برید قشنگ است. احتیاجی نیست که من حتما شاعر باشم که در این جلسات شرکت کنم، همین شنیدن یک شعر به ما این لذت را می‌دهد. به این دلیل من یک مقدار از محیط دایره کار خارج شدم و بخشی از وقتم را صرف شعر و ادبیات می‌کردم.:او در مورد نوشتن کتاب «نمک کلام»می گوید, من رفتم آمریکا و باید یکسال آنجا می‌ماندم. آنجا خانه دخترم بودم. دخترم دکتر روانکاو است و در سه چهار دانشگاه درس می‌دهد و کار می‌کند. آنجا دیدم بهترین فرصت است که ایده‌ای را که از قبل به فکرش بودم عملی کنم. رفتم هر چه دیوان در دسترسم بود یا از دوستان می‌توانستم بگیرم و هر چه در کتابخانه‌های آنجا بود یا می‌شد ازکتابفروشی‌ها امانت گرفت یا خریدم و... کارم را شروع کردم. آنجا همه کتاب‌ها گیر می‌آید و به‌خصوص جاهایی در لس‌آنجلس هست که به تهرانجلس معروف است. در این بخش چند کتابفروشی هست که یکی شان معتبرتر است و من به آنجا می‌رفتم و یک صندلی یک گوشه می‌گذاشتم و کار می‌کردم. صاحب مغازه هم با ما دوست شده بود و کاری به‌کار ما نداشت و من نت‌برداری می‌کردم. این کتاب که شما به آن اشاره کردید در طول این یکسال گردآوری شد، البته من زمینه آن را از قبل آماده کرده بودم و در طول این یکسال آن را تکمیل کردم. فکرمی کنم این کار که من کردم را تاکنون هیچ‌کس در ادبیات شعری ما نکرده. من سی و شش مورد مثل عشق و فراق و امید و یأس و غیره را جداجدا گردهم آوردم. برای هر کدام یک دفتر درست کردم و هر شعری را که به این موضوعات مرتبط بود در دفتر مربوطه یادداشت می‌کردم. این شعرها لزوما دو بیتی یا رباعی نبود و من ممکن بود از یک قصیده فقط دو بیت را انتخاب کنم که به آن موضوع مرتبط بود. یا در یک غزل ممکن بود برای سه موضوع، سه دو بیتی انتخاب کنم. خدا را شکر در این یکسال کتابی جمع شد که دوستان من که در کار شعر و ادبیات هستند می‌گویند که این کار نشده است. و فکر می‌کنم این کتاب بیشتر از هر کسی به درد همان افراد گرفتار در تجارت و کار می‌خورد که اگر می‌خواهند نامه‌ای بنویسند یا در جلسه و سخنرانی حضور داشته باشند از آن استفاده کنند تا کلامشان نمک داشته باشد.

/ 1 نظر / 20 بازدید
علي

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یارب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشق به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق ، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت : ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا وپنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یاربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمین بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در می زنی حال این لیلا که خو