بارها تخت جمشید را دیدم اما هنوز از کشش من نسبت به آنجا کم نشده است

شب هاید ماری کخ برگزار شد

 

kokh (1)

صد و شصت و سومین شب از شبهای مجله بخارا به پروفسور هاید ماری کخ، ایرانشناس برجسته آلمانی اختصاص داشت که عصر پنجشنبه ۸ خرداد ماه ۱۳۹۳ با همکاری بنیاد فرهنگی ... در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

علی دهباشی در ابتدای این جلسه به معرفی کوتاهی از خانم هاید ماری کخ پرداخت:

« هاید ماری کخ در ۱۷ دسامبر ۱۹۴۳ در شهر ماربورگ آلمان به دنیا آمد. از ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۶ به تحصیل در رشتۀ آموزش با گرایش اصلی ریاضی پرداخت و تا ۱۹۷۲ به عنوان معلم در شهر هانوور مشغول به کار بود.

تحصیل در رشته ایرانشناسی را از ۱۹۷۲ در دانشگاه گوتینگن آغاز کرد و در ۱۹۷۶ موفق به اخذ دکترا شد و موضوع پایان نامه‎اش « شرایط مذهبی زمان داریوش بر اساس تحقیقات انجام شده بر کتیبه‎های هخامنشی» بود. پروفسور هاید ماری کخ در کنار رشته اصلی خود به تحصیل در رشته های باستان شناسی کلاسیک، تاریخ هنر بیزانس و باستان شناسی مسیحی نیز روی آورد. و پس از آن به تدریس ایران شناسی و باستان شناسی خاور نزدیک در دانشگاه گوتینگن مشغول شد. و از ۱۹۸۶ افتخار تدریس در رشته اقتصاد و مدیریت دوران هخامنشیان در دانشگاه فیلیپس ماربورگ نصیب پروفسور کخ شد و از ۱۹۹۵ به عنوان استاد ایرانشناسی در زمینه تاریخ کهن در دانشگاه ماربورگ تدریس می کند. شایان ذکر است که پروفسور کخ یکی از پنج دانشمندی است که در زمینۀ تاریخ ایلام قدیم تحقیقات گسترده انجام داده است و از علایق خاص او هنر اسلامی و به ویژه معماری و هنر سرامیک است.»

سپس دکتر گونترام کخ مروری داشت بر زندگی خود و آشنایی‎اش با هاید ماری کخ و تلاش‎هایشان در زمینه تاریخ ایران باستان که فرزانه قوجلو سخنان او را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد:

 

من در ۱۹۴۱ متولد شدم، در شهر نورنبرگ، کنار رودخانۀ زاله ، شهری کوچک که به کلیسای جامعش شهرت دارد و در فاصله سال‎های ۱۲۲۰ و ۱۲۴۰ ساخته شده است، با پیکره‎هایی چشم‎نواز که شاهکارهای پایان دوران رومانتیک‎اند.اما من کلیسا و دیگر ساختمان‎های شهر را به خاطر ندارم چون پدر و مادرم در ۱۹۴۶ تصمیم گرفتند از این منطقه که در ۱۹۴۵ به تصرف قوای شوروی درآمده بود بگریزند و به منطقۀ آیسرهاگن در نزدیکی هانوور نقل مکان کنند. مادر بزرگم در این منطقه زندگی می‎کرد، در یک خانۀ قدیمی روستایی که در ۱۵۷۸ ساخته و در قرن نوزدهم و حدود ۱۸۹۰ بازسازی شده بود. شرایط وحشتناک بود؛ سیلِ میلیون‎ها آلمانی که توسط قوای شوروی از خانه‎هایشان در بخش‎های شرقی آلمان رانده شده بودند به این منطقه سرازیر شده بود و میلیون‎ها نفر هم بودند که بمب خانه‎ها یا آپارتمان‎هایشان را طی جنگ ویران کرده بود. بنابراین در هر اتاق خانۀ مادر بزرگ من یک خانوادۀ ۴ تا ۶ نفره زندگی می‎کرد. اما خوشبختانه اتاقی هم نصیب ما پنج نفر شد: من و  پدر و مادرم، خواهر و برادرم. یادم نیست چطور همگی زنده ماندیم، اما مادر بزرگم، والدین من و بقیۀ آدم‎های آن خانه و خانه‎های همسایه از پسش برآمدند، حتی در زمستان بسیار سرد سال‎های ۱۹۴۶ و ۴۷ که با مشکلات جدی برای تأمین غذا دست به گربیان بودند،  با یک سرویس بهداشتی برای تقریباً ۳۰ نفر، بدون آب لوله کشی ، با دو چاه آب در باغ و باقی قضایا.

دکتر گونترام کخ و فرزانه قوجلو ـ عکس از متین خاکپور

دکتر گونترام کخ و فرزانه قوجلو ـ عکس از متین خاکپور

در بهار ۱۹۴۷ من به مدرسه ابتدایی در دهکده رفتم، با دو اتاق کوچک و در هر اتاق حدود ۵۰ بچه. معلمان ما نهایت سعی خود را می‎کردند، باید آنها را می‎ستودند.

پدرم در دبیرستان زبان‏‎های یونانی، لاتین، آلمانی و تاریخ درس می‎داد. او به تاریخ هنر و باستانشناسی بسیار علاقه‎مند بود و چند کتاب قدیمی مصور داشت. در آن زمان هنوز تلویزیون وجود نداشت، سینمایی نبود. سفر غیرممکن بود ـ اما من با کتاب‎ها چیزهایی از جهان می‎دیدم، تصاویری از کلیساهای قرون وسطی در آلمان، از معابد یونانی ، مثل معابدی که در آکروپلیس آتن بود، تصاویری از تئاترها و آمفی تئاترهای باستانی و اگر درست یادم باشد، برای اول بار تصاویری از پرسپولیس.

در ۱۹۵۵ موفق شدم که در امتحانات مشهورترین دبیرستان پسرانه در هانوور قبول شوم، دبیرستانی که طی قرون وسطی تأسیس شده بود و من در آنجا نه سال لاتین خواندم، هفت سال انگلیسی ، پنج سال یونانی قدیم آموختم و بسیار درس‎های دیگر. بیش از همه به زبان یونانی عشق می‎ورزیدم، به آلمان قرون وسطی ، زیست شناسی و شیمی.

برای من کاری طاقت فرسا بود که شش روز در هفته با تراموا از دهکده‏مان به هانوور و دبیرستان بروم ، چون فقط هر یک ساعت و نیم یک تراموا بود. و من مجبور بودم هر روز صبح یک ربع مانده به شش بیدار شوم و چند روز در هفته ساعت ۴ عصر به خانه برگردم.

اینجا سمت چپ آخرین تراموایی را می‎بینیم که دهکدۀ ما را به شهر وصل می‎کرد، بعد هم نوبت اتوبوس‎ها را می‎بینیم. سمت راست هم خانوادۀ من است، حدود ۱۹۵۵٫

بیشتر معلمان ما فوق‎العاده بودند، محققینی واقعی که مدرک دکترا داشتند. انگیزه‎های فراوانی در ما ایجاد می‎کردند. مثالی بزنم: در تاریخ برنامه‎ای یک ساله برای یونان و روم بود. اما معلممان بین‎النهرین، ایران باستان، هند، چین و حتی آمریکا را به اختصار به ما معرفی کرد. من هیجان‎زده بودم و از کتابخانه شهر چند کتاب دربارۀ تاریخ باستان و باستان شناسی خاور نزدیک امانت گرفتم تا دربارۀ بین‎النهرین، هیتیت‎ها، اورارتو و هخامنشیان بیشتر بدانم.

در ۱۹۶۰ دبیرستان را تمام کردم، در ۱۹۶۱/۱۹۶۰ خدمت نظامم را گذراندم . یک شب در دسامبر ۱۹۶۱ با خواهرم به تئاتری در هانوور رفتم و هاید ماری را دیدم ـ مجذوبش شدم. خواهرم به من گفت که با او هم‎کلاس بود و بنا به خواست من چند روز بعد ترتیب دیداری را با هاید ماری داد ـ و ما همچنان با هم هستیم!

پروفسور ماری کخ ـ عکس از متین خاکپو

پروفسور ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

در ۱۹۶۲، به تحصیل در دانشگاه گوتینگن پرداختم و باستان‎شناسی کلاسیک رشتۀ اصلی من بود، زبان‎های یونان و لاتین و عهد عتیق و هنر و باستان شناسی بیزانس رشته‎های دوم من بودند.

در ۱۹۷۲ هاید ماری می‏‎توانست برای بار دوم تحصیل را شروع کند. او ابتدا باستان شناسی کلاسیک را به عنوان رشتۀ اصلی انتخاب کرد.  در آن زمان درگوتینگن توصیه می‎شد گه یکی از رشته‏های دوم « زبانی قدیمی» باشد . معمولاً دانشجویان زبان‏های یونانی یا لاتین را انتخاب می‎کردند اما هاید ماری قبلاً یونانی قدیم و لاتین را در دبیرستان خوانده و امتحاناتش را هم گذرانده بود. به دانشجویان اجازه می‎دادند که زبان‏های مصری ـ هیروگیلف، آکادی، سومری، سانسکریت را نیز به عنوان « زبان قدیمی» انتخاب کنند. من به هاید ماری پیشنهاد کردم تا نزد پروفسور هینتس بسیار دلسوز که از سخنرانی‎هایش او را می‎شناختم برود و از او بپرسد که آیا می‎تواند زبان فارسی قدیم را به عنوان « زبان قدیمی» اجباری انتخاب کند.

و این شروع ماجرا بود، حکایت بیشتر را از زبان هاید ماری خواهید شنید.

اکنون خوشحالم که توانستیم بارها به پارس ـ ایران ـ بیاییم و بناهای فراوانی را ببینیم و با افرادی بی‎نهایت مهربان و صمیمی دیدار کنیم. کار اصلی من طی این سفرها عکاسی بود. هاید ماری توانست بسیاری از این عکس‎ها را در کتاب‎هایش کار کند.

اما هر دوی ما همچنان رؤیایی در سر داریم: مجلدی را درباره‎ی شاهکارهای هنر هخامنشی با عکس‎هایی مناسب منتشر کنیم، با اجناسی که از سراسر امپراتوری پارس باشد.

اداره می شود، یکی از نقاط عطف ایرانشناسی اروپا می باشد. »

در پایان نوبت به خانم پروفسور هاید ماری کخ رسید تا از سالها تحصیل، کار و تلاش سخن بگوید:

« چند سال پیش که در موزۀ اردبیل بودیم راهنمای ما ، رامین ، خندان پیش من آمد و گفت که دو کارمند موزه با اشاره چشم از او سئوال کرده‎اند که او چطور توانسته هاید ماری کخ شود؟ رامین جواب داده بود که این فقط یک نام است ولی من فکر می‎کنم آن دو نفر چیزی را می‎خواستند چیزی را بدانند که علت دعوت آقای دهباشی را تشکیل می‎دهد.» و آن گاه تصویر کارمندان موزه در اسلایدی به حاضران نشان داده شد و پس خانم کخ چنین ادامه داد:

« حالا از اول شروع می‎کنیم. ابتدا از اولیای من. وقتی من به دنیا آمدم نام هاید ماری چولاک بود. پدرم اهل اسلواکی امروز بود. در سده ۱۲ پادشاه مجارستان به آلمانیهایی که در رشته‎ای از امور خبره بودند امکان سکونت در این سرزمین را داده بود. آنها می‎توانستند کارگاه‎های آهنگری و چکش سازی برپا کنند. هنوز یک اقلیت ارمنی در اسلواکی سکونت دارد.

هنگام تولد من جنگ جهانی دوم در اوج خود بود.

در طول جنگ پدرم یک پای خود را از دست داد، به همین علت نمی‎توانست به کار خود در زمینۀ خرید و فروش آهن ادامه دهد و خانواده خود را اداره کند و به زحمت معاش خود را از طریق دوزندگی تأمین می‎کرد.. در این موقع در آلمان شرقی زندگی می‎کردیم که زیر سلطۀ شوروری قرار داشت ، کمبود در همه زمینه‎ها به چشم می‎خورد: غذا، پوشاک، دارو و وسایل ساختمانی و غیره.

من همانجا به مدرسه می‎رفتم ولی بعد از پایان دومین سال تحصیل همسایۀ ما که کمونیستی متعصب بود به والدین من تکلیف کرد که به عضویت حزب کمونیست درآیند وگرنه امکان تحصیلات دبیرستانی برای من موجود نخواهد بود.. در این موقع پدر و مادرم تصمیم گرفتند به آلمان غربی مهاجرت کنند.

پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

من خیلی از این موضوع اندوهگین بودم. نه تنها بایستی پدر بزرگ و دوستان را ترک می‎کردم ، بلکه باید مدال استالین را برای نمرات خوبم در دبستان از دست می‎دادم! مهاجرت من با برادرم به همراه پدر و مادرم با تراموا از برلین شرقی به برلین غربی بیشتر به یک ماجرای عجیب شبیه بود، ما شانس آوردیم که در تراموا هیچ کنترلی انجام نشد. این تنها راه ممکن بود! چون سایر مرزها از طریق سربازان و سیم خاردار و محافظت می‎شدند. ولی برلین هم بهشت موعود نبود. اولیای امور نمی‎دانستند که سیل پناهندگان را کجا جا بدهند.

مادر من با برادرم و من سه نفری در طبقۀ بالای یک تخت دو طبقه جا گرفته بودیم. از این تختها به تعداد زیاد در سالن‎های بزرگ وجود داشت. پدرم در یک خانه دیگر می‌‎ماند، جایی که فقط مخصوص اقامت مردان بود. بعد از سه هفته به ما یک آلونک چوبی دادند و از آنجایی که من دچار سوء تغذیه شده بودم مرا با بچه‎های دیگر به سوئیس فرستادند، به نوشاتل ؛ در آنجا نزد خانوادۀ مهربانی زندگی می‎کردیم ، من خیلی خوش شانس بودم زیرا خانواده‎ای که من با آنها زندگی می‎کردم دختری هم سن خودم داشت. متأسفانه از آن زمان هیچ عکسی ندارم.

اوایل عزیمت در سال ۱۹۵۲ برایم سخت بود زیرا همه فرانسوی صحبت می‎کردند! فقط پدر خانواده می‎توانست کمی آلمانی حرف بزند. در جواب پرسش این که آیا می‎خواهم به مدرسه بروم یا نه؟ فوری جواب دادم بله، سه ماه بود آنجا بودم و در این زمان ۹ ساله بودم، در زمان عید کریسمس همه بچه‎های کلاس از یک معلم بازنشسته دیدن کردند و در آنجا من توانستم یک شعر به فرانسوی بگویم. در این میان پدر و مادر و برادرم اجازه داشتند به آلمان غربی سفر کنند. در آنجا برادرم به دنیا آمد. بعد از چند ماه خانوادۀ من توانست یک آپارتمان شخصی داشته باشد.

درهانوفر شانس بزرگی که پیدا کردم معلم دبیرستان من پدر و مادرم را راضی کرد که مرا به بهترین مدرسۀ دخترانۀ موجود در هانوفر بفرستند. برای پدر و مادرم خیلی دشوار بود چون آن زمان باید هزینۀ هنگفتی برای شهریه مدرسه پرداخت می‎کردند. پدرم مریض بود و آنها نمی‎دانستند چگونه باید از عهدۀ هزینه خانواده برآیند. اما آنها مرا به آن مدرسه فرستادند. در این مدرسه من نه فقط انگلیسی و لاتین و یونانی بلکه زبان‎های انتخابی فرانسوی و روسی را یاد گرفتم. حتی برای سفر علمی از طرف مدرسه با همکلاسیها به ایتالیا ، کمی هم ایتالیایی یاد گرفتم.

با تمام زبان‎هایی که یاد گرفتم آرزو داشتم معلم ریاضی شوم. به همین علت بعد از گرفتن دیپلم به تحصیلاتم ادامه دادم و بعد از کارآموزی در سال ۱۹۶۶ با همسرم گونترام ازدواج کردم. »

سپس پروفسور هاید ماری کخ در گزارشی مفصل از تحصیل، پژوهش، کار و تألیف آثار متعدد درباره هخامنشیان سخن گفت.

 

_MG_5731_MG_5729

در خاتمه بازرگانی گلستانی قلم استوانه کوروش را به دکتر ماری کخ اهدا کرد و انتشارات فرزان روز نیز مجموعه کتاب‎هایی را درباره امپراتوری هخامنشی به ایشان تقدیم نمود.

 

هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

هاید ماری کخ ـ عکس از رضا دبویی

خانم و آقای کخ ـ عکس از رضا دبویی

خانم و آقای کخ ـ عکس از رضا دبویی

تورج اتحادیه ـ مدیر نشر فرزان روز هنگام اهدای محموعه امپراطوری هخامشنی ـ عکس از رضا دبویی

تورج اتحادیه ـ مدیر نشر فرزان روز هنگام اهدای محموعه امپراطوری هخامشنی ـ عکس از رضا دبو

 

علی دهباشی به همراه دکتر گونترام کخ و پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

علی دهباشی به همراه دکتر گونترام کخ و پروفسور هاید ماری کخ ـ عکس از متین خاکپور

 

اهدای قلم استوانه کوروش توسط بازرگانی گلستانی ـ عکس از رمتین خاکپور

اهدای قلم استوانه کوروش توسط بازرگانی گلستانی ـ عکس از رمتین خاکپور

عکس از برنا قاسمی
 _MG_5733
_MG_5732
/ 0 نظر / 67 بازدید