. همه حرف او این است: انسان تنهاست

                        
«گابریل گارسیا مارکز» را همه می شناسند. حتی اگر آثارش را نخوانده باشند، «صد سال تنهایی» را بارها پشت ویترین کتابفروشی ها دیده اند.
«مارکز» جزء نویسندگانی نیست که پشت درهای بسته بنشیند و بنویسد. او قبل از نویسندگی اش یک روزنامه نگار بود؛ یک ناشر، یک فعال سیاسی کلمبیایی. 

یادداشت های روز تنهایی مجموعه پراکنده ای از نوشته ها خاطرات و مقالات گابریل گارسیا مارکز است که با نامه خداحافظی ـ شعر واره ای از مارکز ـ به فارسی ترجمه شده است .

 نامه او در سن هشتاد سالگی در بستر بیماری برای دوستانش بخشی از کتاب یادداشتهای روز تنهایی میباشد.
اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای بپندارد، و اگر چنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانی ام دارد، به یقین حرفی در مورد آن چه بدان ها می اندیشم بر زبان نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهم کرد پیرامون حرف هایی که می بایست بگویم.
ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای آن چه می ارزند، ولی خواهم سنجید آنان را برای معنایی که می دهند.
کم می خوابم اما رویای فراوان دارم. می دانم برای هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم شصت ثانیه روشنایی از دست می دهیم.

 هنگامی که دیگران می ایستند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم بلکه روحم را هم را عریان میکردم. خدایا
اگردل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع افتاب را انتظار می کشیدم ....
روی ستارگان بارویایی ون گوگی شعری بندیتی(شاعری اهل اروگوئه) را نقاشی میکردم و صدای دلنشین سرات(خواننده اسپانیایی) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کرد.
با اشکهایم گلهای سرخ را ابیاری میکردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی انکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق عشق زندگی میکردم به انسانها نشان میدادم که چه در اشتباهند که گمان می برند
وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند !
به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد به سالخوردگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد.
اه انسانها از شما چه بسیار چیزها که اموخته ام من در یافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی انکه بدانند خوشبختی حقیقی در سراشیبی ای است که به سمت بالای کوه می پیماییم.
دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین باربا مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام میاندازد

 دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیز ها اموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد چون هنگامی که انها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

/ 2 نظر / 36 بازدید
خوشنود

سلام. بسیار زیبا بود. یاد گذشته افتادم. موضوع انشایی در دوران مدرسه! یکی از موضوع ها این بود که اگر به شما بگویند ساعتی دیگر میمیرید چه می کنید! معلمم بالای سرم اومد و گفت تو حتما باید این موضوع را بنویسی! در لحظه نوشتن چنین موضوعی برام سخت بود! اما خیلی خلاصه(یک صفحه) نوشتم یه گوشه میشینم و میبینم تا الان چه کردم و یا این کارهایی که کردم برای ساعته دیگه چه کار مفیدی میتونم بکنم! نوشتم اگه این یک ساعت جون انسان دیگه ای رو نجات میده میدم بهش! اگه نه برای انسان دیگه ای مفید باشم! اون یک ساعت عمر فقط برای پرواز ذهنه! جسم بارشو بسته!