در باز گشایی مدارس با مرادی کرمانی

 

خلاصه ای از صحبت های مرادی کرمانی نویسنده قصه های مجید  به مناسبت باز گشایی مدارس

 

هر آدمی مثل گیاه می‌ماند. وقتی گیاه می‌خواهد رشد کند هر قدر که رویش را بپوشانند و مانع از رشدش هم شوند و جلویش دیوار بکشند، آن گیاه از لابه‌لای ترک‌های دیوار سر برمی‌کشد و بیرون می‌آید. بنابراین اگر جلوی بازی‌های بچه گرفته شود، اگر یک بچه‌ای باشد که هم در عسرت مسایل اقتصادی مثل نان و آب و لباس و... باشد و هم اینکه از نظر عاطفی لای منگنه و تنها باشد، طبیعتا شکل تخیل و حساسیت‌هایش فرق می‌کند. چنین آدمی آن کودکی ناتمامی که زیر خروار‌ها فاجعه و درد و مشکلات و کمبود‌ها گذرانده را می‌خواهد جبران کند. مثل‌‌ گیاهی که از لابه‌لای آجر‌ها سر برمی‌کشد او هم مدام تلاش می‌کند برای این جبران و در حقیقت همان گیاهی می‌شود که با جوانه‌زدنش حرف‌های زیادی در دل دارد.
من هیچ‌وقت مادرم را ندیدم. دو، سه‌ماهه بودم که مادرم فوت شد. برای اولین‌بار در پنج،‌ شش‌سالگی پدرم را دیدم. او ژاندارم بود و به هم ریخته و با بیماری روانی علاج‌ناپذیر چندسال بعد از تولد من از ماموریت برگشته بود. در همه سال‌های کودکی در خانه پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ شدم که دایما درگیر مسایل سخت اقتصادی بودند. سال‌های کودکی را که می‌توانستم بازی کنم و لذت ببرم، دایما با تشویش گذراندم و گاوی داشتم که عصر‌ها او را می‌چراندم. مدرسه که می‌رفتم، گاوم را با خودم می‌بردم و او را به سنگی می‌بستم و کلاس که تمام می‌شد، زیر آسمان بلند کویر می‌خوابیدم با ابرهایی که رد می‌شدند و پرنده‌هایی که می‌پریدند، خیال می‌بافتم. برای خودم قصه می‌گفتم، قصه‌هایی که پدربزرگ و مادربزرگم شب‌ها می‌گفتند و بعد خوابشان می‌برد و نیمه‌تمام می‌ماند را برای خودم ادامه می‌دادم.

 
اولین‌بار، وقتی خیلی کوچک بودم - شاید یکی، دوساله - که شنیده‌ام پدرم بغلم می‌کرد و می‌برد توی روستا می‌چرخاند و زن‌هایی که بچه کوچک داشتند را پیدا می‌کرد و التماسشان می‌کرد که این بچه مادر ندارد و یک مک شیر به او بدهید. در واقع گدایی شیر می‌کرد از زن‌های روستایی، چون شیر گاو به من نمی‌ساخت و تا می‌خوردم، حالم بد می‌شد. بعدها یک داستان هم نوشتم به اسم «شیر» که به زبان‌های زیادی ترجمه شده و در یکی از کتاب‌های درسی ترکیه هم آمده. آقای فروزش هم از روی آن فیلم ساخته.
‌ من به‌شدت بچه تنبل و گیجی بودم. اصلا درس را نمی‌فهمیدم. از فهمیدن بدم می‌آمد. تنها درسی که در آن خوب بودم، انشا بود. فیلم مستندی چندسال پیش درباره زندگی من ساخته شد که بابت آن، معلم دبستانم را پیدا کردند و با او حرف زدند و او هم گفت که فقط انشایش خوب بود. کارنامه‌ام هست؛ انضباطم ۱۳ بوده. هیچ‌کدام از درس‌هایم از ۱۲ بالا‌تر نرفت. بیشتر درس‌هایم ۸ و ۷ بود و دوبار هم رد شدم. هرسال تجدید بودم. اسم مدرسه که می‌آمد، بدنم می‌لرزید. اما امروز دومدرسه در کرمان به نام من ساخته‌اند. هروقت آنجا رفتم، این خاطره‌ها را برای بچه‌ها تعریف کردم. حالا این بچه‌ها در مدرسه‌ای که به نام من ساخته شده، خیلی هم درسخوان هستند ولی خود من از در مدرسه‌شان که تو می‌روم، حالم بد می‌شود.


‌در هشتمین دهه زندگی ام دایم این شعر سعدی به ذهنم می‌آید: «ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی» من هم می‌گویم «ای که هفتاد رفت و در خوابی/ مگر این هفت روزه دریابی» که هنوز درنیافتم ولی به‌هرحال، زحمت خودم را کشیدم.

من سیاست را نمی‌فهمم. همیشه از هرچیزی که نفهمم گریزانم.
در مورد مرگ دغدغه ای ندارم
هر یک‌روزی که از عمرم می‌گذرد و به مرگ نزدیک می‌شوم، لذت می‌برم. اصلا ناراحت نیستم که 70ساله شدم. روز تولدم رفتم کوه و همه دورم جمع شدند و برایم کف زدند و جشن گرفتند. گفتند تو 70ساله شدی. گفتم من 70ساله شدم اما هنوز کوهنوردی می‌کنم. خوشحالم که هنوز به زندگی عشق دارم. مرگ دغدغه‌ام هست منتها به این صورت که از ذلیل‌شدن می‌ترسم چون دیدم پدربزرگم که یک‌روز کوه‌ها را زیر پا می‌گذاشت و یکی از بهترین سوارکاران بود و تیرانداز قدری هم بود، چه‌طور در ذلت مرد. این تصاویر در ذهنم مانده و من می‌ترسم مبادا یک‌روز همان‌طور بمیرم.

به‌واسطه دو چیز در مقابل این اضطراب و افسردگی موروثی که در من هست، ایستاده‌‌ام. یکی نوشتن و خواندن و دیگری ورزش. صبح‌ها دو، سه‌ساعت پیاده‌‌روی می‌کنم و کوهنوردی سال‌هاست جزو برنامه هفتگی‌‌‌ام است. از طریق نوشتن داستان می‌توانم با خیال، خودم را برخلاف ذهنیتم تصویر کنم.
 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید