نمایشگاه کتاب

چشم پزشک مسئولین بهداشت را با خبر می سازد . این فاجعه را هیولای سفید می گویند . مسئولین برای جلوگیری از سرایت آن، کورها و نزدیکانشان را در ساختمان تیمارستانی قرنطینه می کنند ، اما روز به روز تعداد کورها بیشتر می شود . همسر چشم پزشک کور نمی شود ، اما خودش را به کوری می زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها کسی است که تا پایان داستان بیناست . در قرنطینه چه بلاهایی که بر سر کورها نمی آید . همسر چشم پزشک از رفتارها و مصیبت های آن ها گزارش عبرت‌انگیزی می دهد . بسیاری از کورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطینه کشته می شوند . اما سربازها هم کم کم کور می شوند .
بزرگ ترین مشکل برای کورها برآوردن نیازهای اولیه یعنی خوراک و مستراح است و با این که دولت به آن ها غذا تحویل می دهد ، اما تقسیم کردن و استفاده از آن بسیار دشوار می شود . آن دزد اتومبیل به دلیل دست درازی به دختر عینکی زخمی و به دست سربازان کشته می شود . دولت و رسانه ها وعده های دروغین می دهند که کوری در حال کنترل است . نظم و ترتیب شهر از بین می رود و کسانی که یک باره کور می شوند ، همه چیز را از بین می برند ، اتوبوس ها و هواپیماها ،‌سقوط می کنند و حوادثی مانند این ها .
در قرنطینه که کشوری مستقل است ، دسته یی از کورها اوباش و مسلح ،‌کنترل غذا را به دست می گیرند . از بقیه کورها می خواهند که به خواسته های آنها تن دهند و گرنه غذای هر بخش را قطع می کنند ، کورها هم برای زنده ماندن تن به همه چیز می دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسایل آن ها را می گیرند و در مرحله بعد زن های هر بخش را می خواهند .
همسر چشم پزشک که بیناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمی آورد و لشگری درست می کند تا با اوباش بجنگند . با چند کشته ، بالاخره بخشی که اوباش در آن هستند به وسیله همین زن به آتش کشیده می شود ،‌اما آتش قرنطینه را فرا می گیرد . کورها فرار می کنند ، اما از سربازهای نگهبان اثری نمی بینند . گروه گروه به شهر می آیند ، اما شهر را زباله دانی متروک ، ویرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و دیگر امکانات می یایبند . همه کور شده‌اند و کورها که خانه هایشان را گم کرده اند ، گروه گروه با هم به حرکت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب می کنند .
آن زن که همسرچشم پزشک است گروه خود را راهنمایی میکند و به خانه خود می برد و برایشان غذا تهیه می کند . با هم به عشق و محبت می رسند ، کودکی و سگی نیز با آنهاست. بالاخره همان کسی که نخستین بار کور شده بود و در این گروه بود بود به طور ناگهانی بینا می شود و دیگران نیز یکی یکی با شادی فریاد می زنند که می بینند و در شهر این فریادها شنیده می شود .
تحلیلی عرفانی از رمان کوری
دکتر علی اکبر افراسیاب پور- دکترای عرفان- مجله حافظ 
این داستان ماجرای سی مرغ درمنطق الطیر و سیر و سلوک های عرفانی را به یاد می آورد که سالکان ،‌پس از طی مراحل هفت گانه به بازیابی خود می رسند . گروهی که با حادثه یی نابینا می شوند ، پس از امتحان های بزرگ و با عبور از مراحلی سخت و جانکاه اصلاح می گردند و به بینایی می رسند . مهم ترین عامل نجات آنها عشق و خلوص است . قهرمانان داستان در پایان به معشوق خود می رسند و به سوی آینده یی روشن گام برمی دارند .
در این داستان سگی وجود دارد که در پایان به خوشبختی می رسد و در کنار چشم پزشک و همسرش به زندگی راحتی دست می یابد و خواننده را به یاد سگ اصحاب کهف می اندازد که مانند قهرمانان این داستان پس از شبی تاریک و خوابی تلخ و عجیب دوباره بیدار می شوند . البته از این نظر که قهرمانان از یک دنیای دیگر وارد می شوند ، به سرای آخرت نیز اشاره دارد . رنگ سفید در عرفان جایگاه خاصی دارد و دفتر صوفی فقط سواد و حرف نیست ، بلکه دلی سپید هم چون برف است . سفیدی سمبل فنا و بقاست که همه ی رنگ ها را در خود دارد و در عین حال هیچ کدام را نیز ندارد . این همان پارادوکسی است که همه‌ی مقولات عرفانی را در برگفته است .
ماجرا از بینایی آغاز و به بینایی منتهی می شود ،‌مانند انالله و اناالیه راجعون و دایره یی که آغاز و انجام آن به هم می رسند ، اما در مرحله یی بالاتر و مهم ترین پیام در عرفان همین است که زندگی را جدی گرفته و با استفاده از دانایی ، توانایی ،‌ خلوص ، و پاکی به بینایی معنوی رسید . عرفان به انسان آموزش می دهد که چه گونه از زندگی حیوانی به سوی زندگی انسانی و معنوی حرکت کند و مطمئن باشد که اگر بر خودخواهی و شهوات غلبه نماید و به مرحله ی دیگر خواهی برسد به رستگاری نزدیک می گردد و چشم او به دیدار حقایق امور بینا می شود که پیش از آن برای دیده آن ها کور بوده است . همه ی جنگ ها و انحراف های انسانی از همین نابینایی سرچشمه می گیرد . این ماجرا تصویری از زندگی بشر در کره‌ی زمین می باشد که انسان ها مانند دسته هایی کور به این جهان آمده و در تاریخ تمدن خود به دنبال دسترسی به نیازهای اولیه ی خود چه بدی ها و خوبی هایی که نکرده اند . مانند آن در این داستان هم هر چه تعداد کورها در بخش ها زیادتر می شود ، فسادها و آلودگی ها و خشونت ها بیش تر می شود و همان دلتنگی و تبعید را ترسیم نموده که عرفان بزرگ ایرانی چون ، مولوی آن را به زبان شعر بیان نموده و از بریده شدن از نیستان می نالد و در آرزوی روزگار وصل به سر می برد و چنین تمثیل هایی در عرفان عمومیت دارد .
نخستین قربانی این داستان که دزد اتومبیل است به جهت دست درازی به دختر عینکی زخمی و با پشیمانی و به دست سربازان کشته می شود و گویی داستان هابیل و قابیل است که هوی و هوس آدم ها را از بهشت موعود دور می سازد و کسی نمی تواند از نتایج اعمال خود فرار کند و در نمایشنامه ی هستی عدالت زیبا سایه افکنده که نشان از تدبیر و حکمت در خلقت است .
در عرفان ، کوری سمبل غفلت ، اکتفا به زندگی مادی ، چشم دل بستن و غوطه وری در تمایلات خودخواهانه دنیوی ست ، که با این زمان هماهنگی دارد و زندگی در این دنیا مانند زندگی قهرمانان در قرنطینه بسیار کوتاه است و هر کس آن چه دارد ، در این صحنه ی نمایش و زمین مسابقه به ظهور می رساند ، چه قدر خوب است که انسان ها بهترین نقش ها را بازی کنند و با مدال طلا از این مسابقه بیرون آیند که همان تغییر مثبت در شخصیت آنهاست . در قرنطینه انسان ها کور بودند و از صبح و شب فقط به دنبال سیر کردن شکم خود بودند و برای زنده ماندن به هر خفتی تن می دهند . سرنوشت برخی از انسانها دراین جهان نیز همین گونه رقم خورده و ازمرحله ی حیوانی فراتر نمی رود .
در عرفان و تصوف انسان ها کور هستند و نیاز به راهنما و مرشدی دارند که بحث از ولایت را به میان می اورد و چنین مرشد و پیری با فداکاری چشم های بسته را بینا می سازد . همان کاری که شمس تبریزی با مولوی نمود و ده ها نفر مانند آن ها رمان کوری هم همسر چشم پزشکی که بینایی در میان نابیناهاست ، چون مرشدی معنوی عمل می کند و به کورها آموزش می دهد و آن قدر فداکاری می کند تا آنها را بیدار سازد . پیام او در داستان این است : « اگر نمی توانیم مثل آدم زندگی کنیم ، دست کم بکوشیم مثل حیوان زندگی نکنیم » . همین انسان های خود ساخته و از خود گذشته بودند که انسان های عقب مانده در جوامع نخستین را به سوی تمدن و پیشرفت رهنمود کردند .
قهرمان این داستان زنی ست که دیگران را هدایت و تا مرحله ی بینایی پیش می برد . در عرفان و تصوف ، پیرو مرشد چنین نقشی داشته و در قرونی که زن ها از حقوق ابتدایی خود محروم بودند ، عرفان جایگاه بلندی برای زن در نظر گرفته بود . مولوی می گوید :
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی
باطنا مغلوب و زن را طالبی
پرتو حق است آن معشوق نیست
خالق است آن گوییا مخلوق نیست
( مثنوی ، د: 1 ، ب :‌2435 ، و 2440)
زن در عرفان جمال ایرانی واسطه ی فیض از آسمان به زمین است و عشق زمینی و این جهانی نردبانی برای عروج به عشق الهی به شمار می اید . کورهای داستان هم هنگامی که به خانه می رسند ، اعتراف می نمایند که اگر چنین راهنمایی نداشتند ، هرگز خانه را پیدا نمی کردند .
شاید بتوان این داستان را فمینیستی و زن گرایانه تحلیل نمود ، اما در عرفان با جایگاهی که برای زن در نظر گرفته اند ، تفسیر عرفانی مناسب تر است .
یکی از ویژگی های این داستان خوش بینی و امید به آینده است و در همه ی این مصیبت‌ها هرگز سخن از یاس و ناامیدی به گوش نمی رسد . همین ویژگی با تحلیل عرفانی مناسبت دارد ، زیرا در مکتب ها و فلسفه ی مادی همواره ناامیدی موج می زند و گریزی از آن وجود ندارد . مردمی که کور هستند ، همه چیز را سفید می بینند و گروهی که نجات می یابند ،‌درعین بدبختی با روحیه یی خوب وامید به آینده یی روشن پیش می روند . به هم عشق می ورزند و خصایص انسانی از خود نشان می دهند . همه ی داستان هایی که پایان روشنی دارند از پیامی عارفانه برخوردارند .
چشم پزشک و همسرش در پایان داستان به کلیسا نیز می روند و این کوری را آزمایشی آسمانی ارزیابی می کنند و آن زن می بیند که مجسمه های کلیسا نیز چشم هایشان بسته شده و شاید ساراماگو می خواهد بگوید : مردمی که چشم از معنویت بسته اند ، معنویت و مقدسات نیز از آن ها چشم می بندند و به این نتیجه راهنمایی می کند که ادیان بهترین راه های آسمانی به سوی معنویت هستند و با برخورداری از عرفان که به منزله‌ی قلب برای هر دین است می توانند انسان ها را از خواب بیدار و از کوری نجات بخشند . قرن ها پیش از ژوزه ساراماگو ، شخصیتی چون شهاب الدین سهروردی ، شهید عرفان و نور به همین تمثیل پرداخته و رسالت خود را بینا سازی قرار داده و درعرفان سفیدی و نور و بینایی از کهن ترین مفاهیم ملموس و آشنا هستند .
نور در نظریه‌ی کوانتوم ذره یی موجی ست یعنی هست و نیست می باشد و هر ذره یی از نور هر لحظه در حال خلع و لبس است ، همه ی موجودات نیزهمین خاصیت را دارند از یک طرف نور و سفید هستند که با چشم سفید بین یعنی از دیدگاه عارفانه و کل بینانه همه چیز و همه چیز هستند و از دیگاه جزئی فقط یک چیز خاص می باشند . در عرفان باید چشم سر ، کور و بسته شود تا چشم سرو کلی نگر بینا گردد تا چشم ظاهر بسته نشود ، چشم باطن باز نمی شود . 
 

/ 0 نظر / 10 بازدید